تبليغاتX
((مـــــن مســـــت مـــــی عشـــــــقم))

نامه محبت آميز امام خميني به همسرش

به نوشته جام‌جم، از آن جمله اين‌كه در فروردين سال 1312 شمسي، كه امام عازم سفر حج بودند، در بيروت، نامه‌اي براي همسر باوفاي خويش ـ كه دومين فرزند را در بطن خود داشتند و در آن شرايط حساس روحي، علي‌القاعده از دوري شوي خويش رنجور بودند ـ نوشتند كه به يقين، مطالعه آن براي شما نيز همچون ما جالب است و امام را در تراز انساني كامل و صاحب ابعاد گوناگون مي‌شناساند.

تصدقت شوم، الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم، متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آیينه قلبم منقوش است.
عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ كند. [حال] من با هر شدتي باشد مي‌گذرد؛ ولي به حمدالله تاكنون هرچه پيش آمد، خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم(1). حقيقتا جاي شما خالي است، فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف كه محبوب عزيزم همراهم نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد.
در هر حال، امشب، شب دوم است كه منتظر كشتي هستيم. از قرار معلوم و معروف، يك كشتي فردا حركت مي کند، ولي ماها كه قدري دير رسيديم، بايد منتظر كشتي ديگر باشيم. عجالتا تكليف معلوم نيست، اميد است خداوند به عزت اجداد طاهرينم، كه همه حجاج را موفق كند به اتمام عمل. از اين حيث قدري نگران هستم، ولي از حيث مزاج بحمدالله به سلامت. بلكه مزاجم بحمدالله مستقيم‌تر و بهتر است. خيلي سفر خوبي است، جاي شما خيلي خيلي خالي است. دلم براي پسرت [سيدمصطفي] قدري تنگ شده است. اميد است كه هر دو(2) به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزيز و محافظت خداي متعال باشند. اگر به آقا [پدر همسر امام] و خانم‌ها [مادر و مادربزرگ همسر امام] كاغذي نوشتيد، سلام مرا برسانيد. من از قبل همه نايب‌الزياره هستم. به خانم شمس آفاق [خواهر همسر امام] سلام برسانيد و به توسط ايشان به آقاي دكتر [علوي] سلام برسانيد. به خاور سلطان و ربابه سلطان سلام برسانيد.
صفحه مقابل را به آقاي شيخ عبدالحسين بگوييد برسانند.
ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روح‌الله
عكس جوف در حال دلتنگي از حركت نكردن(3)

پي‌نوشت:
1ـ براي عزيمت با كشتي به عربستان براي انجام اعمال حج.
2ـ اشاره به آقا مصطفي و فرزند ديگرشان كه در آن زمان، هنوز به دنيا نيامده بود و چند روز پس از نگارش اين نامه در زماني كه امام در سفر حج بودند، متولد شد و او را «علي» نام گذاردند. وي در كودكي بر اثر بيماري درگذشت.
3ـ اشاره به نبودن كشتي برای عزيمت به جده


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 22:46 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


ابن سينــــــــــا

داشتم زندگی ابن سینا را مطالعه می کردم . چه مرد شگفتی انگیزی است این دانشمند.فراگرفتن تمام علوم تا هجده سالگی نبوغی ویژه می طلبدکه ابن سینا آن را در سایه تلاش به بهترین وجه پرورش داده است وی در جایی از زندگی نامه خود آنجاکه با تلاش طب و فلسفه را فراگرفته بود چنین می گوید:

...در این مدت کمتر شبی سپری شد که به بیداری نگذرانده باشم و کمتر روزی گذشت که جز به مطالعه به کاری دست زده باشم.


اينهم چند تا حكايت كه خوندنش خالي از لطف نيست !

حکایت اول...

دهقان ساده لوحی قصدداشت عسل خودرابه شهردیگری ببردتابفروشدولی نگهبان دروازه شهربدطینتی کردو سرظرف عسل رابرداشت وآنقدراین کارراادامه دادتاعسل پرازگردوخاک شدومگس هادورآن جمع شدند.دهقان شکایت پیش قاضی برد.قاضی نیز به دهقان گفت ازاین پس به تو حکم لازم الاجرا می دهم تاهرکجامگسی دیدی بکشی. دهقان بلندشد وسیلی محکمی به صورت قاضی زد وگفت:طبق حکم شما اولین آنها راکه روی صورت شما بودکشتم.

حکایت دوم...

گویند شخصی که ادعای پیامبری می کردبه نزد حاکم رفت حاکم ازاودلایل یامعجزه پیامبری خواست شخص جواب داد:معجزه ی من این است که چشم های فردراازحدقه بیرون می آورم بعدازآن دعایی می کنم تافوری خوب شوند.حاکم گفت:نیازی به معجزه نیست دین توراپذیرفتم.

حکایت سوم...

گویند زن ومردروستایی درمورد ازدواج پسرشان حرف می زدندودرنهایت پیرمرد گفت:ماکه ازمال دنیاجزاین«خر» چیزی نداریم به شهرمی روم تاآن رابفروشم وخرج عروسی رامهیا کنم مدتی گذشت ولی آن رانفروخت وموضوع به فراموشی سپرده شد.بعدازمدتی پسر که موضوع رافراموش شده می دید ازآن پس برای اینکه موضوع رایادآوری کند درمیان سخنان پدرومادرخود می پرید ومی گفت:پدرجان این حرف هارارها کن از«خر» بگو.


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 21:52 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


سیزده بدر

جشن سيزده فروردين ماه روز بسيار مبارک و فرخنده است. ايرانيان چون در مورد اين روز آگاهي کمتري دارند آن روز را نحس مي دانند و براي بيرون کردن نحسي از خانه و کاشانهً خود کنار جويبارها و سبزه ها مي روند و به شادي مي پردازند. تا کنون هيچ دانشمندي ذکر نکرده که سيزده نوروز نحس است. بلکه قريب به اتفاق روز سيزده نوروز را بسيار مسعود و فرخنده دانسته اند. مثلا در صفحهً 266 آثار الباقيه جدولي براي سعد و نحس آورده شده که در آن سيزده نوروز که تير روز نام دارد کلمهً ( سعد ) به معني فرخنده آمده و به هيچ وجه نحوست و کراهت ندارد. بعد از اسلام چون سيزدهً تمام ماه ها را نحس مي دانند به اشتباه سيزده عيد نوروز را نيز نحس شمرده اند. وقتي دربارهً نيکويي و فرخنده بودن روز سيزدهم نوروز بيشتر دقت و بررسي کنيم مشاهده مي شود موضوع بسيار معقول و مستند به سوابق تاريخي است. سيزدهم هر ماه شمسي که تير روز ناميده مي شود مربوط به فرشتهً بزرگ و ارجمندي است که " تير " نام دارد و در پهلوي آن را تيشتر مي گويند. فرشتهً مقدس تير در کيش مزديستي مقام بلند و داستان شيريني دارد. ايرانيان قديم پس از دوازده روز جشن گرفتن و شادي کردن که به ياد دوازده ماه سال است، روز سيزدهم نوروز را که روز فرخنده ايست به باغ و صحرا مي رفتند و شادي مي کردند و در حقيقت با اين ترتيب رسمي بودن دورهً نوروز را به پايان ميرسانيدند. سبزه گره زدن افسانهً آفرينش در ايران باستان و مسئلهً نخستين بشر و نخستين شاه و دانستن رواياتي دربارهً کيومرث حائز اهميت زيادي است. در اوستا چندين بار از کيومرث سخن به ميان آمده و او را اولين پادشاه و نيز نخستين بشر ناميده است. گفته هاي حمزه اصفهاني در کتاب سني ملوک الارض و انبياء و گفته هاي مسعودي در کتاب مروج الذهب جلد دوم و بيروني در کتاب آثار الباقيه بر پايهً همان آگاهي است که در منابع پهلوي وجود دارد. مشيه و مشيانه که پسر و دختر دوقلوي کيومرث بودند روز سيزده فروردين براي اولين بار در جهان با هم ازدواج نمودند. در آن زمان چون عقد و نکاحي شناخته شده نبود آن دو به وسيله گره زدن دو شاخه پايهً ازدواج خود را بنا نهادند. اين مراسم را بويژه دختران و پسران دم بخت انجام ميدادند و امروز هم دختران و پسران براي بستن پيمان زناشويي نيت مي کنند و علف گره مي زنند. اين رسم از زمان کيانيان تقريباً متروک شد ولي در زمان هخامنشيان دوباره شروع شده و تا امروز باقي مانده است. در کتاب مجمل التواريخ چنين آمده " اول مردي که به زمين ظاهر شد پارسيان او را کل شاه گويند. پسر و دختري از او ماند که مشيه و مشيانه نام گرفتند و روز سيزدهً نوروز با هم ازدواج کردند و در مدت پنجاه سال هيجده فرزند بوجود آوردند و چون مردند جهان نود و چهار سال بي پادشاه بماند " . چنانکه در بحث جشن نوروز اشاره شد کردهاي ايران و عراق که زرتشت را از خود مي دانند روز سيزدهم فروردين را جزو جشن نوروز به حساب مي آورند. مقاله درباره سيزده بدر در کتابهاي تاريخي و ادبي سده هاي گذشته، که رسم ها، آيين جشن هاي نوروزي کهن را ياد و يادداشت کرده اند، چون تجارب الامم، آثار الباقيه، التفهيم، تاريخ بيهقي، مروج الذهب، زين الاخبار و نيز در شعر شاعران به ويژه شاعران دورهً غزنوي که بيشترين توصيف جشن ها را در بر دارد اشاره اي به " سيزده بدر " نمي يابيم. پرسش اينجاست که اگر در کتاب هاي تاريخي و ادبي گذ شته اشاره اي به سيزده بدر و هفت سين نمي يابيم آيا اين رسم ها را بايد پديده اي جديد دانست و يا اين که، رسمي کهن است، و به علت عام و عاميانه بودن در خور توجه نبوده و با معيارهاي مورخان زمان ارزش و اعتبار ثبت و ضبط نداشته است؟ نگارنده حالت دوم را باور دارد. زيرا رسم و آييني که بدين گونه در همه شهرها و روستاهاي ايران همگاني است و در بين همهً قشرهاي اجتماعي عموميت دارد، نمي تواند عمري در حد دو نسل و سه نسل داشته باشد. ديگر اين که مي دانيم کتابهاي تاريخي و شعرهاي شاعران، رويدادها و جشن هاي رسمي را که در حضور شاهان و خاصان دستگاه حکومتي بود، بيان و توصيف مي کرد. ولي سيزده بدر، رسمي خانوادگي و عام و به بياني ديگر پيش پا افتاده و همه پسند ( و نه شاه پسند ) بود. از طرف ديگر، نوشتن رويدادهاي روزي که رفتارها و گفتارهاي خنده دار و غير جدي، براي خود جايي باز کرده، تا " نحسي سيزده " آسانتر " در " برود، توجه مورخ و شاعر را به خود جلب نمي کرد. و شايد " نحس " بودن هم عاملي براي بيان نکردن بود. نحس و ناخوشايند بودن عدد 13 و دوري جستن از آن، در بسياري از کشورها و نزد بسياري از ملت ها، باوري کهن است. مسيحيان هيچ گاه سيزده نفر بر سر يک سفره غذا نمي خورند. در باور تازيان سيزدهمين روز هر ماه ناخوشايند است. ابوريحان بيروني در جدول " روزهاي مختار و مسعود و مکروه " در ايران کهن، روز سيزدهم ماه تير را که ( تير نام دارد ) منحوس ذکر کرده است. سالهاي زيادي فروردين ماه اول تابستان بود. يکي از نويسندگان در خاطره هاي هفتاد ساله اش از باور مردم شهر خود، قزوين، دربارهً سيزده بدر مي نويسد : روز سيزده بدر جايز نبود براي ديد و بازديد، به يک خانه رفت، هم صاحب خانه به فال بد ميگرفت و مي گفت نحوست را به خانه من آوردند و هم رونده، نمي خواست مبتلا به نحوست آن خانه شود. روز سيزده بايد به صحرا رفت. زيرا آنچه بلا در اين سال بيايد، امروز مقدر و تقسيم مي شود. پس خوب است ما در شهر و خانه خود نباشيم، شايد در تقسيم بلا، فراموش شده و از قلم بيفتيم. شباهتي که بين سيزده بدر و برخي از رسم هاي کاتارها( بازماندگاه مانويان در اروپا، که ترکيبي از انديشه هاي زردشتي، فلسفهً باستان و مسيحيت دارند ) اين پرسش را به ذهن مي رساند که آيا هر دو ريشهً مشترک باستاني ندارند؟ کاتارها در روز عيد " پاک " ( که برخي از سال ها به روز سيزده فروردين نزديک است ) از خانه بيرون آمده و روز را در دامن صحرا و کنار کشتزار مي گذرانند، و براي ناهار با خود تخم مرغ ميبرند. در اين روز پنهان کردن تخم مرغ در گوشه و کنار و پيدا کردن آنها سرگرمي کودکان است. سه شباهت ، يا سه ويژگي مشترک اين دو عبارتند از : 1- آغاز محاسبهً هر دو از آغاز بهار و اعتدال ربيعي است. 2- در روز سيزده و عيد پاک کاتارها به صحرا و دامان طبيعت مي روند. 3- بازي و سرگرمي کودکان با تخم مرغ فقط در روزهاي عيد بهاري رسم است، نه فصلهاي ديگر سال. شباهت ديگر دروغ هاي روز اول آوريل، با شوخي هاي سيزده بدر است. روز اول آوريل، هر چهار سال يکبار مصادف با روز سيزده فروردين است ( و سه سال با 12 فروردين ). پيشينه و انگيزهً برگزاري سيزده بدر، هر چه باشد، در همهً شهرها و روستاها و عشيره هاي ايران، سيزدهمين روز فروردين، رسمي است که بايد از خانه بيرون آمد و به باغ و کشتزارها رو آورد و به اصطلاح نحسي روز سيزده را بدر کرد. خانواده ها در اين روز به صورت گروهي و گاه چند خانواده با هم غذاي ظهر را آماده کرده و نيز آجيل ها و خوردني هاي سفرهً هفت سين را با خود برداشته، به دامان صحرا و طبيعت مي روند و سبزهً هفت سين را با خود برده و به آب روان مي اندازند. به دامن صحرا رفتن، شوخي و بازي کردن، دويدن، تاب خوردن و در هر حال جدي نبودن، از سرگرمي ها و ويژگي هاي روز سيزده است. گره زدن سبزه، به نيت باز شدن گره دشواري ها و برآورده شدن آرزوها، از جمله بيرون کردن نحسي است. اين باور، معروف است که " سبزه گره زدن " دختران " دم بخت "، شگوني براي ازدواج و همسر يابي، مي باشد. در فرهنگ اساطير براي رسم هاي سيزده بدر، معني هاي تمثيلي آورده : شادي و خنده در اين روز به معني فروريختن انديشه هاي تيره و پليدي، روبوسي نماد آشتي و به منزله تزکيه، خوردن غذا در دشت نشانهً فديه گوسفند بريان، به آب افکندن سبزه هاي تازه رسته - نشانه دادن هديه به ايزد آب يا " ناهيد " و گره زدن سبزه براي باز شدن بخت و تمثيلي براي پيوند زن و مرد براي تسلسل نسلها، رسم مسابقه ها به ويژه اسب دواني - يادآور کشمکش ايزد باران و ديو خشکسالي است. اين باور همگاني چنان است که اگر خانواده اي نتواند به علتي تمام روز را به باغ و صحرا برود، به ويژه با دگرگوني هاي جامعه شهر امروز در بعد از ظهر، هر قدر هم مختصر، " براي گره زدن سبزه و بيرون کردن نحسي سيزده " به باغ يا گردشگاه عمومي مي رود. با دگرگوني هاي صنعتي، شغلي، بزرگ شدن شهرها، فراواني وسيله هاي آمد و رفت سريع السير، وسيله هاي ارتباط جمعي و ... به ناگزير شهرداري هاي شهرهاي بزرگ، دشواريهاي آمد و رفت را پيش بيني مي کنند. فراواني اتومبيل و ديگر وسيله هاي آمد و رفت موتوري و نيز وسعت خانه سازي ها و شهرسازي ها، باعث شده که خانواده ها، سال به سال راه دورتري را براي " سيزده بدر " پشت سر بگذارند، تا سبزه و کشتزاري بيابند.


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 21:53 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


به هيچش مفروش !

هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش
كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش !
چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند
هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش

سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب
بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش
برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير
مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش

آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا
زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش
بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش
پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين
پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش !



روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
                                                                      زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
                                                                        آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود
                                                                            مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
                                                                               عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
                                                                      دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 8:20 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


سلمان هراتی

من از ابتدای تو فهمیده بودم
که یک روزخورشید را خواهی آورد
دریغا تو رفتی!
هراسی ندارم
مهم نیست ای دوست
خدا دستهای تو را
منتشر کرد...

 

پیش از تو ...
 
پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسیار بود رود در آن برزخ كبود
اما دریغ، زهره دریا شدن نداشت
در آن كویر سوخته، آن خاك بی بهار
حتی علف اجازه زیبا شدن نداشت
گم بود در عمیق زمین شانه بهار
بی تو ولی زمینه پیدا شدن نداشت
چون عقده ای به بغض فرو بود حرف عشق
این عقده تا همیشه سر واشدن نداشت
 




یك چمن داغ
 
دیروز اگر سوخت ای دوست غم برگ و بار من و تو
امروز می آید از باغ بوی بهار من و تو
آن جا در آن برزخ سرد در كوچه های غم و درد
غیر از شب آیا چه می دید چشمان تار من و تو؟
دیروز در غربت باغ من بودم و یك چمن داغ
امروز خورشید در دشت آیینه دار من و تو
غرق غباریم و غربت با من بیا سمت باران
صد جویبار است اینجا در انتظار من و تو
این فصل فصل من و توست فصل شكوفایی ما
برخیز با گل بخوانیم اینك بهار من و تو
با این نسیم سحر خیز برخیز اگر جان سپردیم
در باغ می ماند ای دوست گل یادگار من و تو
چون رود امیدورام بی تابم و بی قرارم
من می روم سوی دریا جای قرار من و تو
 


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 7:27 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


محرم شعر شتا ب و پرواز

محرم آخرین ایستگاه عروج عشق و جانبازی است. آخرین ایستگاهی كه می‌شود قرآن ناطق و مصور را دید. زیباترین شعر سپیدی كه محرم نام دارد ‌و ‌آهنگ كلام زینب با وقارترین آرایه‌اش و حسین تلمیحی از ابراهیم است و كربلا مكه‌ای دیگر. حسین(ع) كعبه دل بنا می‌كند و زمزم مهر می‌جوشد از آسمان نگاهش، ابراهیم، اسماعیل هدیه می‌دهد به قربانگاه و حسین(ع) كاروانی از عشق را تقدیم كربلا می‌كند. كربلایی كه به آغوش می‌كشد وسیع‌ترین آسمان دل را. حج را معنای اكبر می‌بخشد در صحنه نبرد كربلا.

كربلایی كه از وجود حسین گشت پر وفا و گشت زیارتگاه چشم‌هایی كه طواف عشق همه وجودشان هست. هر بار كه دل به تماشای قربانی نرگس‌های زهرا می‌رود، در خیال هیچ قلمی نمی‌گنجد.
ترسیم شهادت و اسارت گل‌های هستی زهرا. كوفه غم‌زده از این داغ و فرات تشنه از ننوشیدن یك جرعه بزرگی از لبان كویر عباس. بزرگ‌ترین قهرمان شهادت طفلی است كه برندگی تیرها را ترجیح می‌دهد به آغوش پر مهر مادرش.
حسین چه زیبا و عجیب دلی دارد، اكبرش را سیراب شمشیرها و اصغرش را در آغوش نیزه‌ها می‌بیند؛ دستان عباسش را در اوج پرواز غرق نیزه‌ها و زخم‌ها می‌بوسد؛ ‌نگران و مضطرب زینب در كوفه و شام است،‌ اما عاشقانه می‌تازد و مجذوب دعوتی است كه خدا برایش وحی نموده است.
كربلا ایستگاه پر حادثه است و محرم شعر شتاب و پرواز؛ و حسین و شیفته بودنش برترین سوژه برای عاشق بودن و عاشق شدن. محكم‌ترین پیوندی كه هیچ معادله كیمیایی و خویشاوندی قادر به تجزیه آن نشد. حسین برترین ندایی كه در هر فركانس صوتی بازتاب نمود و هیچ سلاحی محدودش نساخت و در گوش زمان بارها تكرار گردید.
محرم تازه‌ترین شعری كه هر سال تاریخ سر سرودنش تجدید می‌شود. شقایق‌هایش هر سال بی‌تاب‌تر و مجنون‌تر شیدایی می‌كنند و هوای آسمانش غرق باران مهر حسین است.
محرم قشنگ‌ترین فصل است،‌ برای بودن و سرودن، برای آزاد زیستن.
محرم كلبه دلتنگ‌ترین دل‌هایی است كه جز حسین و مهرش هیچ ندارند.


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 ساعت 15:18 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


پیش گویی های شاه نعمت الله ولی (رحمة الله علیه)

سید نورالدین شاه نعمت الله ولی ماهانی کرمانی از بزرگان شیعه، روز پنجشنبه 22 رجب سال 730 هجری قمری در قصبه کوه بنان کرمان تولد یافت و در سال 827 در سن 97 سالگی وفات یافت و در قصبه ماهان کرمان دفن شد.

مضامین برخی روایات را نسبت به حوادث قبل از انقلاب اسلامی ایران در قالب اشعاری بیان داشته است که این اشعار در چاپ بمبئی (چاپ سنگی) سال 1261 هجری صفحه 172 وجود دارد. و در مجله سپید و سیاه شماره 1102 جمعه فروردین 1358 منتشر شده است
.
برای خواندن اشعار به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 8:24 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


در این پاییز زیبا

ما دو تن مغرور
 هر دو از هم دور
 وای در من تاب دوری نیست 
 ای خیالت خاطر من را نوازش بار
بیش از این در من صبوری نیست
 بی تو من تنهای تنهایم
من به دیدار تو می ایم


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ساعت 7:45 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


رمضان ماه شکوهمندی است که در آن آسمانی ترین آواز الهی منتشر می شود و رایحه روحنواز و دل انگیز بال فرشته در خلوت سرای سجاده های سرشار از عبودیت می پیچد......

شهر رمضان الذی انزل فیه القران.....و سپس دامن دامن عطر گل محمدی از ارتفاع آبی عشق سر چشمه می گیرد و خاک تشنه از طراوت باران معنویت سرشار می گردد.براستی در چنین روزهایی می توان با بال های سرشار از عشق پرواز کرد و دریچه کوچک جان ودل را به سمت صمیمیت سیال رمضان گشود....

روزه راهیست برای دوباره راهی شدن .سفریست به نیت طاهر شدن.و من که خسته ام از خود.رسته ام از بند تن با روزه گرفتن زنگار از دل می روبم.

هنگام اذان یک سبد نذری می چینم می گذارم بر سر سفره افطار

دعا می کنم خدایا:

به من نعمت افسوس نخوردن بر امروز .امید به فردا .ایمان به یاریت.و توفیق رفیق تو بودن عنایت کن و ذهنم را آنچنان ساز که مدام طرحی نو در اندازد.با اینهمه باز هم تمنا می کنم که ای آرام دلها من محتاج به یاری تو راضی به رضای تو و امیدوار به قضای تو هستم.مرا یاری کن ای خدای مهربان. خدای من مومنم به اینکه هر کس دلش هوایی تو شد هوایش را داری.....


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 15:43 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


رمضان ماه خدا مبــــــــــــــــارک

رمضان مــــــــاه صفا مـــــــــاه تمنا و دعا

رمضان مـــــــاه سفر مــــــاه رسيدن به خدا

رمضان مـــــــاه صعود از در دل بــر در دوست
كه سماوات و زمين جملگيش روشن از اوست
رمضان مــــــاه قيام است و تراويح كه در آن
شب قــــدر است و مناجات خدا با دل و جان
رمضان مــــــاه درخشيدن و تـــــــابنده شدن
به كـــــــرامات سفر كردن و پــــــاينده شدن


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 8:37 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


دلی دارم دلــی بــی تاب دیـــــدار



گل اشــــکم نثــــــار خاک پایت

دو دستم ساقه ی سبز دعایت

دلم در شــاخه ی یاد تو پیچـــید 

چو نیلوفر شکفتـــم در هوایـــت 

به یادت داغ بر دل می نشــــانم

زدیده خون به دامن می فشانم

چو نی گر نالم از سوز جــدایی

نیستان را به آتش می کشـانم 

به یادت ای چراغ روشـــــن مــن

زداغ دل بســـــوزد دامـــــن مـــن

زبس در دل گل یادت شکوفاست

گرفته بوی گـــل پیـــــراهـن مــن 

همه شب خواب بینم خواب دیدار

دلی دارم دلــی بــی تاب دیـــــدار

تو خورشیدی و من شبنم چه سازم

نه  تــاب  دوری  و  نـه تــاب دیـــــدار 

سری داریم  و  ســودای  غــــم  تو

پــری   داریم  و  پــــروای  غــــم  تو 

غمــــت از هر چه شادی دلگشــاتر

دلــی  داریم  و  دریـای  غـــــــم  تو



نیمه شب صورت خودرابه خدا خواهم کرد

 

‍ ازخداخواهش دیدارتوراخواهم کرد

 

تا که جان دارم وازسینه نفس می آید

 

به توومهرتوای دوست وفاخواهم کرد



بیا   دلدار  زیبایم،  دمی  با  من  به  سر  کردن

           به حال بی قرار  خود،به خوش روئی نظر کردن

 

           ندارم  بی   تو  آرامش،  بیا  آرام    جانم   باش

           نمی ارزد  همه  دنیا، به یک دم بی تو سر کردن

 

           اگر مهر و  وفا  داری،  وفا  داری  نما  بر  من

           که همچون شمع می سوزم،ز دود من حذر کردن

 

           فراقت  می کشد  ما  را، تحمل  تا  به  کی  آخر

           بیاید  قاصدک  روزی، ز  حال  تو  خبر  کردن

 

           کدامین  نقطه  می خوابی، ببویم جای خوابت را

           به  دنبال  سرت  آخر، همه  عمرم  سفر کردن

 

           وصالت  می شود  بر ما،  میسر ای نگار من؟

           اگر  گردد  نمی دانم، ولی  خون  جگر  کردن

 

            شبی در خواب خود دیدم،تو می آئی به  بالینم

            در این رویا قدومت را،پر از درّ و گهر کردن

 

            کدامین  شب تو می آئی، کدامین  لحظه عمرم؟

            شود روشن دو چشم من،به سیمایت نظر کردن

 

            تو می آئی ولی آن دم،که من خوابیده در خاکم

            بگیرد   دامنت  آهم، ز آه  من   حذر    کردن 


 

 


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 11:18 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


با دلی مجنون و چشمی تر سلامت می کنم

با دلی مجنون و چشمی تر سلامت می کنم

نازنینا دلبرا مدح مقامت می کنم

گر بخواهی مست و سرگردان شوی اینجا بیا

من در این میخانه خون دل به جامت می کنم

در درون خانه ی عشق و وفا ای نازنین

می برم بالا تو را من تاج بامت می کنم

گر گشایی چشم دل را بر دل بیمار من

جان دل را من فدای چشم شامت می کنم

قصه ی عشق و محبت را بگو با من که من

گوش و جان را هر دو تسلیم کلامت می کنم

گر کنی روشن تو ماها کلبه ی تاریک من

خانه ی دل را خودم یکجا به نامت می کنم

یار و دلدار و وفا و همدمش تنها تویی

جان جانان هستی و دنیا به کامت می کنم


دخترم......

 دخترم!با تو سخن می گویم دخترم

گوش کن!با تو سخن می گویم

زندگی در نگهم گلزاری ست

و تو با قامت چون نیلوفر

شاخه پر گل این گلزاری

من در اندام تو یک خرمن گل می بینم،

گل گیسو،گل لبها،گل صد رنگ امید

گل فردای سپید

می خرامی و تو را مینگرم

چشم تو آیینه روشن چشمان من است

تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی

راست،چون شاخه سرسبز و برومند شدی

همچو غنچه درختی همه لبخند شدی

دیده بگشا و در اندیشه گل چینان باش

همه گلچین گل امروزند،

همه هستی سوزند

کس به فردای گل باغ،نمی اندیشد

آن که گرد همه گلها،به هوس می چرخد،

بلبل عاشق نیست،

بلکه گلچین سیه کرداریست،

که سراسیمه دود در پی گلهای لطیف

تا یکی لحظه،به چنگ آرد و ریزد بر خاک

دست او،دشمن باغ است و نگاهش ناپاک

تو گل شادابی

به ره باد مرو

غافل از باغ مشو

ای گل صد پر من

با در پرده سخن می گویم

گل،پژمرده شود،جای ندارد در باغ

گل پژمرده نخندد بر شاخ

کس نگیرد ز گل مرده سراغ

دخترم!با تو سخن می گویم

عشق دیدار تو بر گردن من زنجیریست

و تو چون قطعه الماس درشتی کمیاب،

گردن اویز،بر این زنجیری

دخترم!گوهر من!تو که تک گوهر دنیای منی

دل به لبخند حرامی مسپار

دزد را دوست مخوان

چشم امید به ابلیس مدار

دیو خویان پلیدی،که سلیمان رویند،

همه گوهر شکنند

دیو کی ارزش گوهر داند

دخترم،ای همه هستی من

تو چراغ همه شبهای منی

به ره باد مرو

تو گلی،دسته گلی،صد رنگی

پیش گل چین منشین

تو یکی گوهر تابنده بی مانندی

خویش را خوار مبین

ای سراپا الماس!

از حرامی بهراس!

قیمت خود مشکن

قدر خود را بشناس

 


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 8:14 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


به تو! که می شنوی می بینی می خوانی و می مانی. هر لحظه در وجود خفته ام با توام. هنگامی که هر جنبده ای در خارج من نقش نامحرمی به خود می گیرد تنها تویی که محرم ترینی برای حرفهایی که از توست و برای توست. این روزها فقط نوشتن تسکین دردهایم است پیرامونم چیزهایی می گذرد که خیلی خسته کننده اند انگار قسمت ازلی بر این بوده که ما هر چندگاه با تناوب کوتاه سنگ زیرین آسیاباشیم.

از هر کران تیرهای بلا نه به قصد ما که به اتفاق بر روحم آوار شده. ذره ذره جسم نیز رو به زوال می رود و فکر می کنم خیلی پیر شده ام و این پیری آرامشی ظاهری در پی تلاطم بزرگ درونی دارد. باز هم سرم می گرید اما قلب با درد با یاد تو می خندد محتاج گریه ام اما در آغوش تو برای تو برای مهر بیکران تو....



رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

.

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

.

این عشق آتشین پر از درد بی امید

.

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

.

.

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

.

با اشکهای دیده ز لب شستسو دهم

.

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

.

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

.

.

رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود

.

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

.

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

.

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

.

.

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

.

در لابه لای دامن شبرنگ زندگی

.

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

.

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

.

.

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

.

از خنده های وحشی طوفان گریختم

.

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

.

آزرده از ملامت وجدان گریختم

.

.

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

.

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

.

می خواستم که شعله شوم ، سرکشی کنم

.

مرغی شدم به کنج قفس ، بسته و اسیر

.

.

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

.

در دامن سکوت به تلخی گریستم

.

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

.

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 

 


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 11:28 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


اولاد حقیقی امیر کبیر

به امير كبير اطلاع دادند كه درپايتخت ,چند بيمار مبتلا به آبله پيدا شـده است كه سعى و كوشش براى بهبود آنهامؤثر واقع نشده است و آنها مرده اند.
امير از شنيدن ايـن خبر به شدت نگران شد و بى درنگ دستور داد كه در تمام شهر تهران و ولايات نزديك , برنامه آبـلـه كوبى اجرا شود تا بيمارى گسترش پيدانكند.
در آن روزها تزريق واكسن آبله و بيمارى هاى ديـگـر مـرسـوم نـبـود و مـردم راضى نبودند كه واكسن پيشگيرى اين بيمارى به آنها تزريق شود.
ازطرفى چند تن از مارگيرها و دعا نويس ها شايع كرده بودند كه تزريق واكسن , موجب نفوذ اجنه در خون مى شود و ممكن است شخص به جنون مبتلا شود.
چـنـد روز پـس از آغـاز آبـله كوبى به اميركبير خبردادند كه مردم به علت جهل حاضر نيستند كه واكـسـينه شوند.
اميركبير دستور داد كه هركس حاضر نشود آبله بكوبد, بايد پنج تومان جريمه به صندوق دولت بپردازد.
روزى پاره دوزى را كه طفلش بر اثر بيمارى آبله مرده بود, به نزد اوآوردند.
امير كه جسد طفل را نـگـريـست فرياد زد: ما كه براى نجات بچه هايتان آبله كوب فرستاديم , واى از جهل و نادانى شما مردم ! پس از آن اميركبير را گريه مجال نداد و هق هق گريست .
چندتن ازاطرافيان خواستند او را آرام كـنند, اما او گفت : ما مسؤول مرگ اين مردم هستيم .
اينها فرزندان حقيقى من هستند.
مسؤول نـادانى آنها نيزماهستيم .
اگر در هر كوى و برزن , مدرسه و كتابخانه داير شود,جهل ونادانى ريشه كن مى شود و مارگيرها و دعانويس ها مى روند دنبال كارشان


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 17:41 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


حکایت

يكي از علماي راسخ را پرسيدند كه چه گويي در نان وقف. گفت: اگر از بهر جمعيت خاطر و فراغ عبادت مي ستانند حلال است و اگر مجموع از بهر نان نشينند حرام.

 

نان از براي كنج عبادت گرفته اند                                                               صاحبدلان، نه كنج عبادت براي نان

 

((گلستان، سعدي))


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 17:39 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


متنهای عاشقانه هدیه من...

 

كاش در كنارم بودي, كاش مي توانستم تو را در آغوش يگيرم ونوازش كنم... كاش مي توانستم دستانت را بگيرم و با تو به اوج خوشبختي بروم...كاش مي توانستم بوسه اي بر گونه مهربانت بزنم...اي كاش, كاش, كاش...دلم بدجوري هواي تو را كرده عزيزم...اي بهترينم...باورم نمي شود فاصله ها اينچين بين ما غوغا بپا مي كنندودرياي غم ودلتنگي در قلبم طوفان بپا كندوامواج تنهايي مثل خنجر در قلبم بنشيند...واي كاش در كنارم بودي...كاش بودي ودلم را از اميد وآرزوهاي انباشته خالي مي كردي...باورم نمي شود,سخت است باور كرد�...


دوستت دارم نازنینم..


چه خوشايند است رقص قلم بر صفحه احساس چه زيباست نقش تو را ترسيم كردن بر آسمان خيال مي خواهم برايت بنويسم ولي از چه بنويسم از دره هاي عجيب زندگي با دشت هاي سيز خيال از حوض نقره اي دلم كه در زمستان زندگي يخ بسته است ويا ماهي هاي آرزو كه در خزان بي بهار در اين حوض پرسه مي زنند.عزيزم!سرم را بر روي ميز مي گذارم وچشمانم را مي بندم وخود را بر قاليچه اي احساس مي كنم كه در آسمان آبي پرواز مي كرد به دنبال تو مي گشتم اما هيچ گاه در اين مدت نپنداشتم كه تو بر روي اين قاليچه خوشيختي نشستي وبا گفته هاي شيرينت مرا به زندگي جديد هدايت كني./

 


منتظرتم گلم ..


دلتنگم از دوري ات دلتنگم از اينكه چرا نمي آي تا كي بايد چشم به جاده بدوزم. دلتنگم از ياس ها وداوودي ها كه نمي توانند براي آمدنت كاري بكنند تا كي بايد نظاره گر آسمان باشم تا روي تو را در ميان ستاره ها بيابم.بيا وبا آمدنت روزها زندگي شب هاي دلواپسي ساعت هاي به انتظار نشسته واميدهاي روشن را بياور.

باز هم چشم به راهت مي نشينم شايد از عابري كه روزي از كوچه پس كوچه هاي قلبت عبور كرده يادي كني شايد از كبوتري كه روزي از لبه پنچره نگاهت دانه اي بر چيد سراغي بگيري.هنوز سر در گم روزهاي بي توام./


می نویسم برای تو

zzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzz

شروع مي كنم به از تو نوشتن كاغذ مست مي گردد قلم به رقص در مي آيد نمي دانم چرا هر وقت مي خواهم چيزي از تو بر روي كاغذ بياورم واز تو بنويسم وجودم،قلمم،كاغذم همه و همه به وجد مي آييم.عزيزم!تمام شب در خيالت گريستم هنوز پاييز چشمانت را روي شاخه هاي سرد انتظار جستجو مي كنم نمي داني چقدر محتاج نوام.هنوز كاغذهايم به شوق نگاهت رنگ كاهي را پس مي زند وتمام شب وتمام ثانيه ها، يكي يكي مي گذرندوبه دريا ها اشك هايم روان مي شوند انگار تاب ديدن پاييز چشمانت را ندارد كاش برگردي زود،كوچه بي تو دل تنگي دارد كاش برگردي زود ومي ديدي كه دلم بي تو چه حالي دارد ببيني كه هنوز حلقه زرد خورشيد داغ تنهايي من را دارد كاش زود برميگشتي تا قاب عكس روي ديوار تهي از چهره تو نباشد وتمام صفحات دفترم از حرف ونگاه واسم تو پر شود كاش زود بر مي گشتي.تو اگر برگردي من تمام شاخه هاي گل ياس را با تمام احساس تقديمت مي كنم./



زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک!،
اشک سردی همچون مروارید
میدود در جام چشمانش،
میچکد بر خاک،
سادگی در چهره اش پیداست!
گاه یک لبخند
میدمد در اسمان گونه هایش گرم،
می شکوفد در بنا گوشش
غنچه آزرم.
گاه ابر تیره اندوه
بر جبینش میگشد دامن
سر فرو می اورد نا شاد،
چون نهاهی نرمو نازک تن
در گذار بادzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzz dooset daram

زندگی زیباست:
ساده و مغموم،
چون غزالی در کنار چشمه ای،در خلوت جنگل
مانده از دیدار جفت گمشده محروم
دیده اش از انتظاری جاودان لبریز
در بهاری سرد
مرغ زیبایی نشسته شادمان بر شاخه اندوه
سادگی افتاده همچون شبنمی از دیده مهتاب
در سکون حیرتی خاموش
بر عقیق بوته اعجاب
زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک،
زندگی زیباست


گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:43 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


عکس

هرچی عطر گل یاسه مال تو  

                                                     هرچی احساس نیازه مال منImage and video hosting by TinyPic

                Image and video hosting by TinyPic   هرچی حرفای قشنگه مال تو

                                            هرچی گوشه وکنایست مال منImage and video hosting by TinyPic

              Image and video hosting by TinyPic  هرچی آهنگ قشنگه مال تو

                                            صدای ساز شکسته مال منImage and video hosting by TinyPic

           Image and video hosting by TinyPic  کوه بیستون با نقشش مال تو

                                     تیشه ورنجش مال منImage and video hosting by TinyPic

       Image and video hosting by TinyPic     هرچی آسمون صاف مال تو

                                  هرچی ابرای سیاهه مال منImage and video hosting by TinyPic

        Image and video hosting by TinyPic  هرچی روزای بلنده مال تو

                               شبای سیاه ابری مال منImage and video hosting by TinyPic

        Image and video hosting by TinyPic  اون شبای پرستاره مال تو

                               یه دونه ماه ونشونش مال منImage and video hosting by TinyPic

             Image and video hosting by TinyPic   هرچی دریاست توی دنیا مال تو

                                        یه چیکه قطره بارون مال منImage and video hosting by TinyPic

        Image and video hosting by TinyPic  تموم رنگهای عالم مال تو

                                       یه دونه رنگ قشنگش مال منImage and video hosting by TinyPic

 





مي خوام که با هر نفسم بگم توئي همنفسم

بغض  تو   رو  داد  بزنم  بگم  توئي  هر  نفسم

 

                                                          مي خوام که با ترانه هام قفل سکوتو بشکنم

                                                           تو  هم   صدامو  بشنوي  منم   صداتو  بشنوم

 

مي خوام  بگم  تو  بهترين  ستاره  بخت  مني

مي خوام بگم که خواستمت تموم دنياي مني

 

                                                    مي خوام که هرشب واسه تو ستاره هارو بشمارم

                                                   ماه و ستاره  واسه چي  ، هرچي تو گفتي بشمارم

 

مي خوام که بغض سينمو درد تو درمون بکنه

دردمو   درمون   نکنه   شايد   که  آرومم   کنه

 

                                                         مي خوام که با برق نگات خورشيد و ويرون بکنم

                                                          مي خوام که با بغض صدات درد و پريشون بکنم

 

مي خوام بگم عزيز من صبر و قرار من توئي

صبر  و  قرار  تو  منم  عمر  و  نياز  من  توئي

 

                                                             مي خوام که خواستن تو رو با گريه فرياد بزنم

                                                              عشق  و  نياز  اين  دل  و  تو سينه فرياد بزنم

 

مي خوام بگم دوست دارم تموم حرفام همينه

                                                            بگم  فقط   تو   رو   دارم  تموم   حرفام  همينه

 




 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 17:8 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


گفتی که می بوسم تو را،

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم

   
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در

گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم


گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام

گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم


گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند

گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم

گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم


گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم

گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 11:20 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


عشق +10

عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست

عشق +10


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 11:16 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


شاید حتما....

مي نويسم (شايد)

تو بخوانش (حتما)

آخرش سودش چيست؟

تو بگو : فرقش چيست؟

اينهمه بيماري! اينهمه بيزاري ! شب به صبح بيداري !

كار من اين روزها******شده ماتم كاري !

(حتما) اين سهم من است ، زندگي وهم من است ،

(شايد) اين خزان عمرم باشد، عشق تو زجر گناهم باشد

 

 (حتما) اين آخر آغاز من است ، يك سقوطي پي پرواز من است!

(شايد) اين زمزمه تنهايي است ، بي خبر گذشتن از هرجايي است!


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 16:11 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


یارب ادرکنا...

کاغذ سفید را هر چه قدر هم که تمیز و زیبا باشد کسی قاب نمی‌گیرد، برای ماندگاری در ذهن ها باید حرفی برای گفتن داشت.... گاهی وقتها از نردبان بالا می‌رویم تا دست‌های خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا پایین ایستاده ونردبان رو محکم گرفته که ما نیفتیم... خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود و به قدر ایمان تو کارگشا


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 10:7 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


عشق یعنی...

 

عشق يعني...


 

عشق يـعـني شـادي و ســـرزندگي      عشق يــعني مـنـتـهـاي بـنــدگي


 

 عشق يـعني سـوخـتـن ،افــروخـتن     شـيـــوه دريــا دلان آمــوخــتــن      


 

عشق يـعني سـوزش پـــروانه هـا      شورش دل ،خون سرخ لاله ها


 

عشق يـعني صـوت بـلبـل در بهـار      خــنــده گـُل بــر فــراز شـاخسار


 

عشق يـعـني وامـق و عَـذرا شـدن     بهــر صــيد دُر سوي در يا شدن


 

عشـق يـعـني زنــدگــي را سـاختن      دل بـه مـعــبــود گــرامــي باختن


 

  عشـق يــعــني در ره او ســربــدار     عشق يـعني لـحظه هاي بي قرار                            
عشق يـعـنـي بــيــسـتون را تاختن      چهــره زيـبـاي شـيـريـن ساختن


 

عشق يعني همچو مجنون سوختن     راه و رســم عـــاشــقــي آموختن


 

عشـق يـعـني يــوسف کنعان شـدن     از زلــيــخا هاي دون پنهان شدن


 

عشق يـعـني جــاودانــي و غــرور      درس مـهــرو عاطفه کردن مرور

 

عشق يعني خاطرات بي غبار

 

دفتري از شعر و از عطر بهار

 

عشق يعني يك تمنا , يك نياز

 

زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

 

دوست دلت هميشه زندان من است
            آتشكده عشق تو از آن من است
            آن روز كه لحظه وداع من و توست
            آن شوم ترين لحظه پايان من است


تو را گم کرده ام امروز
            و حالا لحظه هاي من گرفتار سکوتي سرد و سنگينند
            و چشمانم نمي داني چه غمگينند
            چراغ روشن شب بود برايم چشمهاي تو
            نمي دانم چه خواهد شد
            پرازدلشوره ام بي تاب و دلگيرم کجا ماندي؟
            که من بي تو هزار بار در هر لحظه مي ميرم ...


کاش آن لحظه که تقدیم تو شد همه هستی من،
            می سپردم که مواظب باشی.
            جنس این جام بلور است.
            پُر از عشق وغرور است...
            اگر بازیچه شود می شکند ...می شکند


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 8:57 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


غصه نخور

ماه من غصه چرا ؟

خاطره هامون کودکن

توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسکن


 

ماه من غصه نخور بازي زمين خوردن داره


 

کار دنيا همينه ؛ تولد و مردن داره


 

ماه من غصه نخور تاب بازي افتادن داره


 

زندگي شکستن و دوباره دل دادن داره


 

ماه من غصه نخور گلا ميان عيادتت


 

به نتيجه مي رسه آخر يه روز عبادتت
 
ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب مي شه


مي دونم گاهي آدم تو وطنش غريب مي شه


ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين


دلايي که بشکنن چون عاشقن قيمتين
 


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 8:49 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


خوش چمنیست عارضت

سلام دوستان ببخشید که دیر آپ می کنم چون این روزها امتحان دارم حالا یه غزل شیرین از حافظ خوش کلام میذارم امیدوارم خوشتون بیاد یه سلام و عرض ادب ویژه هم دارم خدمت اونیکه خیلی برام عزیز و دوست داشتنیه!

تاب بنفشــــــــــــــــــــــه مي دهد طره مشك ساي تو

پرده غنچه مي درد خنده دلــــــــــــــــــــــــگشاي تو

اي گل خوش نسيم من بلبل خويش را مســـــــــــــوز

كز سر صدق مي كنــــــــــد شب همه شب دعاي تــــــو

من كه ملول گشتمي از نفس فرشتـــــــــــــــــــــگان

قال و مقال عالمي مي كشم از براي تـــــــــــــــــــــو

دولت عشـــــــــــق بين كه چون از سر فقر و افتخار

گوشه تـــــــــــــــــــــــاج سلطنت مي شكند گداي تو

خرقه زهد و جام مي گرچه نه در خور همـــــــــــند

اين همه نقش مي زنم از جهـــــــــت رضاي تــــــــــــو

شور و شراب عشــــــــــــــــق تو آن نفسم رود ز سر

 كاين سر پر هوس شود خاك در ســــــــــــــــراي تــــو

شاه نشين چشم من تكيه گه خيال توســـــــــــــــــــت

جاي دعاست شاه من بي تو مباد جــــــــــــــــــاي تــــو

خوش چمنيست عارضت خاصه كه در بهار حـــسن

حافظ خوش كلام شد مرغ سخن سراي تــــــــــــــــــــو


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 21:4 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


قســــــــــــــــم

قسم به جان تو کز جان من عزیز تری

هنوز نزد من از هر چه هست و نیست سری

فقط كنارتو گل را قشنگ مي فهمم!

فقط كنار تو آري كه گاه با چشمت,

مرا به آبي آرام آسمان ببري.

رقابتي است برابر ميان ماه و رخت,

شبانه ها كه از اين تيره راه مي گذري.

شبانه هاي عزيزي كه رو به وهم اتاق ,

فرشته سان به من آرام و رام مي نگري.

گمان مبر كه در اندوه روزهاي فراق ,

مرا زمن بربايد نظاره دگري.

تو احتياج جداناپذير عمر مني,

اگرچه دورتريني اگرچه بيخبري.

خلاصه تر بنويسم به دوريت سوگند

هنوز نزد من از هر چه هست و نیست سری


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در شنبه یکم دی 1386 ساعت 9:55 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


تو بیا

قلب من در جستجوی ساحل امنی ست

                                               ناگهان از خیال تو لبریز می شوم

هر لحظه و هر جا بی اختیار در من تکرار می شوی

و این منم که واژه دوست داشتن را از

چشمانت می آموزم


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در شنبه یکم دی 1386 ساعت 9:52 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


به یادتم

ای که دور از من و در یاد منی         

 با خـــــــبر باش که دنیای منی

 

شادی ات شادی من، غصه ات غصه من      

 قلب من خانه تو، خانه تو قبلـــــــــــه من

 

این پاییز 86 هم بی تو و با یاد تو گذشت

همیشه به یادتم


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 21:39 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


امان از غفلت

میترسم

امشب از خواب خویش سخت هراسانم. میترسم خواب چشمانم را به عریانی خویش بگشاید و من فردا همچنان شرمنده مستی و غفلت خویش باشم .

براستی اگر امشب نیز غفلت کنم فردا خود را دار خواهم زد.

نهایت کسی باید این کار را به اتمام رساند . و چه زیباست که انسانی با دست خویش جهل خود را رجم زند.

بار الهی! نیلوفر عمر خواست اما از گناهش نکاست.

بار الهی! شمشیر قلم هر روز از زبان سرخم انتقام میکشد اما باز فردا هنوز غافلم.

از غفلت خویش هراسانم و از فردای خود نگران.

تو گوئی افریده ای بی مصرف که چونان غفلت و جهل بر او چیره شده که دست از طلب شسته از خود نیز خسته شده ام.

بار الهی! غفلت از من بتی ساخته ، معبود خویش.

فردا اگر بت شکن نباشم خود میشکنم . پس تبری ده تا با این دستان ناتوان خویش خود را نجات بخشم . که اگر تو دستم نگیری از پای میافتم .

الهی ! عبدی بودم سرکش . هر انچه مهارم زدی گسستم و هر انچه صدایم کردی رم کردم .دیگر از خود بیزارم اما به رحمت تو امیدوار

اگر نجاتم بخشی لطفی شایسته منت بر من نهادی و اگر هلاکم کنی عدلی شایسته عدالت خویش گزاردی.

بر من کرم نما قبل از انکه عدلت مرا از خود فارغ کند.

فرصتهایم را به پشیزی ناچیز شمردم . بارها فرصت طلبیدم و هدر دادم که اگر تو راه استفاده از فرصت را نشانم ندهی چگونه با او همراه شوم.

پروردگارا شیطان به جانم اویخته و از هر سو ندای نصر سر میدهد.

خدایا به تو توکل میکنم : و ما رمیت اذ رمیت . و تیر میاندازم که شیطان خویش را نابود سازم

چه میدانم شاید تیر به خود نیز بزنم

خدایا ! انچنان عزیزی و من انچنان پستم که هر انچه با من کنی لایق انم 

از کم لیاقتی خود به تو شکوه اوردم که مرا لایق تر کنی . چه، هر چه بیشتر از تو بخواهم اگر لایقش نباشم به ان نمیرسم.

خدایا میدانم که کوچکتر از تمام انچه به من دادی هستم اما مرا ان ده که ان به.

پروردگارا کریم به لعیم میبخشد و افریدگار به افریده . به حق انروز که مرا افریدی تو را قسم میدهم و به حق بهترین بندگانت که به اخرینشان گواه دادم مرا رستگار نما که سخت محتاج انم .

مرا انگونه تربیت کن که باید شوم نه انچنان که هستم .

خدایا! مرا لحظه ای رها نکن

پروردگارا به حق مادرم زهرا(ص):

                        الهی لا تکلنی الا نفسی طرفه عینی ابدا


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 21:33 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


میلاد ما!!

ميلاد انسان                

امروز روز ميلاد من است

          روز هنگامه تبعيد من از عالم نور

           روزی که سرآغاز وجودم عجبا می گريم

روزی که پدر برسر قنداقک من ساکت وخاموش گريست

روزی که خدا خالق زيبايی و انسان وجهان شد

 روزی که مرا زاد به سختی وهمه شور ومحبت مادر

آن روز که شيطان قدم اول عصيانگريش را براداشت

روزی که گمانم سر زيبايی چشمی صنمی پرپر شد

امروز روز ميلاد من است

        روز هنگامه تبعيد من ازعالم نور....

 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارمدوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 20:51 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


آداب گناه کردن

وقتی میخوای گناه کنی اول به سمت چپ نگاه

میکنی بعد به سمت راست نگاه میکنی اگه کسی

 نبود بعدش گناه میکنی! ای کاش همون موقع یه نگاه

به بالای سرت هم میکردی... 



دید مجنون را یکی صحرانورد

در ميان باديه بنشسته فرد

صفحه اي از خاک و انگشتان قلم

مي نويسد نام ليلي دم به دم

گفت:اي مجنون شيدا چيست اين ؟

بهر که نامه نويسي کيست اين؟

گفت: مشق نام ليلي ميکنم

خاطر خود را تسلي ميکنم

چون ميسر نيست دیدار او

عشق بازي ميکنم با نام او


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 21:58 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


تلخ اما واقعی!

سلام دوستان

امروز می خوام یه مطلب جدید رو بنویسم که شاید برای خیلی ها بی مزه باشه

اما واقعیت داره!!!

اون هم غفلت و غافل بودن ما آدمها از سر انجام خودمون است و غرق شدن در امور روزمره و آرزوهای دور و درازمون. بیایید با خودمون خلوت کنیم و این خلوت شاید تلنگری باشد برای بیدار شدن از این خواب سنگین. ما برای چه  آفریده شدیم ؟ آیا آفریده شده ایم که مدتی در این دنیا به دنبال هوی و هوس و جمع آوری مادیات باشیم و در پایان هم همه آنچه را با رنج و زحمت  جمع کرده ایم ، بگذاریم و دست خالی (دست از پا درازتر) به جایی برویم که در طول عمر مان هرگز به آن فکر نکرده بودیم.   

بس بگردید و بگردد روزگار    دل به دنیا بر نبندد هوشیار      

چه چیز باعث شده که ما تا این حد از چیزهایی غافل باشیم که هیچگاه از ما غافل نمی شوند ؟ چرا ما باید از مرگ غافل باشیم ؟آیا نه اینست که ما در یک صف ایستاده ایم که ابتدا و انتهایش نا پیداست؟ و هر لحظه ممکن است که نوبت به ما برسد . پس بیایید همت کنیم و با خود بیا ندیشیم و از خدا بخواهیم که یاریمان کند تا بتوانیم  در عین داشتن زندگی دنیوی خوب که لازمه سعادت اخروی است هر لحظه آمادگی این را داشته باشیم که به لقاء پروردگار بشتابیم.

ز خاک آفریـــدت خـداوند پاک * پس ای بنده افتادگی کن چو خاک

حریص و جهان سوزو سرکش مباش * ز خاک آفریدندت آتـش مباش

چو گردن کشید آتــش هولنـــاک  *  به بیچارگی تن بینداخت خاک

چو آن سرفرازی نمود این کمی *  از آن دیو کردنـد ، ازین آدمی

 

((ربنا آتنا فی الدنیا الحسنه و فی الاخره الحسنه و قنا عذاب النار))    (آمین)


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 11:19 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


آب را گل نکنیم

آب را گل نکنیم:

شاید این آب روان، می رود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی...

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست، چه صفایی دارند!

چشمه هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!

 من ندیدم دهشان بی گمان پای کپرهاشان جا پای خداست ماهتاب آنجا، می کند رو شن پهنای کلام

بی گمان در ده بالادست، چینه ها کوتاه است مردمش می دانند،

که شقایق چه گلی است بی گمان آنجا آبی، آبی است غنچه ای می شکفد،

اهل ده باخبرند چه دهی باید باشد! مردمان سر رود،

 آب را می فهمند گل نکردندش، ما نیز آب را گل نکنیم


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 13:36 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


خانه دوست کجاست

خانه دوست كجاست

 

در فلق بود كه پرسيد سوار

 

 آسمان مكثي كرد

 

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد

 

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت

 

نرسيده به درخت كوچه باغيست كه از خواب خدا سبزتر است

 

و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبی يست

 



دریغا که بی ما بسی روزگار        بروید گل و بشکفد نوبهار

 

بسی تیرو دی ماه و اردیبهشت       برآید که ما خاک باشیم و خشت


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 11:44 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


باید خریدارم شوی!

باید خریدارم شوی تا من خریدار ت شوم

وز جان و دل یارم شوی ، تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران ، بازیچه بازیگران

اول بدام آرم تو را ، وانگه گرفتارت شوم

باید خریدارم شوی

نه وعده وصلم ده ، نه چاره کارم کن

من تشنه آزارم ، خوارم کن و زارم کن

 


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 15:21 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


پریشان کن سر زلف سیاهت ....

پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش بامن

سیه زنجیر گیسو باز کن دیوانه اش بامن

که میگوید که دل نتوان زدن بی جام و پیمانه

شراب از لعل گل گونش بده پیما نه اش بامن

به سوز عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه

تو مجنونم بکن از عشق خود افسانه اش بامن

بگفتم صید کردی مرغ دل نیکو نگه دارش

سر زلفش   نشانم دادو گفتا لانه اش با من

زترک می اگر رنجیید    از من پیر میخانه

نمودم توبه زین پس رونق میخانه اش بامن


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 15:19 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


ترفند دانشجویی !!!!!!!

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 23:7 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


سفر به خیر.....!!!!

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه مي شود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مي نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه مي شود و بدون اینکه متوجه شود نامه را مي فرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر مي رود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش مي کند و بر زمین مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش مي رود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم

موضوع : من رسیدم

مي دونم که از گرفتن این نامه
 حسابی غافلگیر شدی . راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا مي آد مي تونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا مي بينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه  !!


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 23:7 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


به سراغ من اگر می آیی!

 

به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم زیر آن ابر كبود روی آن مخمل رویای بلور

به سراغ من اگر آمده اید درب ما باز باز است زنگ در را نزنید مادرم می فهمد

اگر هم برق دل خانه ماخاموش است باكی نیست لیك این خانه ما مامن رندان بلاكش باشد

به در خانه ما آمده ای رنگ در را بنگر رنگ احساس فراق است وجفا رنگ لمس دوری و دلواپسی رنگ یاسهای مرده اما اطلسی

گر چه من رنگ ندانم ونمی فهمم لیك رنگ این دربدری را به خدا می فهمم


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 11:12 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


دوستت دارم


 

دست من بوی گلی را می داد

زود حبسم کردند

اتهامم بستند

اتهامم هوس چیدن گل

من نگفتم به کسی

دست من بوی تو داشت

دستم عطر آگین بود

و نفهمید کسی

سر پنهان مرا

با گلی بنشستم

باغبانش بودم

و نچیدم گل را

و نچیدم گل را


حرفش را نزن

رفتنت آغاز دلتنگیست حرفش را نزن

ابتدای یک پریشانی است حرفش را مزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را مزن
آرزو دارم که دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با اینکه طولانی است حرفش را مزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن
خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی
این شکستن نا مسلمانی است حرفش را مزن


حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 11:10 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


کفر نامه کارو...

« کفرنامه »

خدا وندا

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شدی از قصه خلقت

از اینجا از آنجا بودنت


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 11:4 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


دلتنگی..

از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه میكنم و آرزو میكنم كه كاش برای یك لحظه فقط یك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، میخواهم سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگراز گریه كم نشوم . تو مرا به دیار محبتها بردی و صادقانه دوستم داشتی پس بیا و باز در این راه تلاش كن اگر طاقت اشكهایم را نداری . در راه عشقی پاك تر و صادقانه تر، زیرا كه من و تو ما شده ایم پس نگذار زمانه بیرحم دلهایی را كه از هم جدا نشدنی است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كلیدش را به سوی آسمان خوشبختی ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به یادت با گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس كشیدم پس تو ای سخاوت آسمانی من ، مرا دریاب كه دیوانه وار دوستت دارم ...


 عزیز راه دورم..

..بی توچه سوت و کورم.

..بی تو به مفت می ارزم
به دنیا زیر قرضم.

..قربونت برم الهی.

..شاپرک سفِِِِِیدم..

.روزنه امیدم..

.خورشید دل طلایی..

..قصیده رهایی.

..حالا که حرف دل و راه دلامون یکی شد..

.آسمون پرستاره شبهامون یکی شد.

...هر چی که دارم مال تو...باقی عمرم مال تو..

.شعرای عاشقونم اگه نمردم مال تو
مال و منالی ندارم...

.اما ستاره ها رو هر چی شمردم مال تو
توی قمار زندگی هر چی که باختیم مال من...هرچی که بردم مال تو
عزیز راه دورم


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 11:3 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


دفتر عشق

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 0:5 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


مناجات المتاهلین!!!!!!

،الهـــی بــــه مردان در خانه ات ،

، به آن زن ذلیــــــلان فرزانه ات ،

، به آنان که در بچــــه داری تکند ،                       

، یلان عوض کردن پوشکنــــــــد ،       

، به آنان که با زوق و شوق تمــــام ،

، به مادر زن خود بگو یند:مـــامـــان ،

، به آنان که دامـــــن رفو می کنند ،

، ز بعــــــــــد رفویش اتو می کنند ،

،به آن قورمه سبـــــــزی پزان قدر،

، به آن مادران به ظـــــــــــاهر پدر،

، الهــــــــــــــی !به اه دل زن ذلیل ،

، به آن اشک چشمان ممد سبــــــیل ،

، که ما را بر این عهد کــــن استــــوار،

، از این زن ذلیـــــــلی مکن بر کنار،


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 21:42 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


نازنیــــــــــــــــن........

نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت

پرده خلوت اين غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهايي ما را به خيالي خوش کرد

خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت

درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد

آتش شوق در اين جان شکيبا زد و رفت

خرمن سوخته ما به چه کارش مي خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گريه طوفاني ام انديشه نکرد

چه دلي داشت خدايا که به دريا زد و رفت

بود آيا که ز ديوانه خود ياد کند

آنکه زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت ........


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 7:17 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


یاذمان باشد......

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم

یادمان باشد سر سجاده عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیمواي قلبمعشق يك آينه است و رابطه واقعي ، آينه اي است كه در آن دو عاشق چهره يكديگر را مي بينند و خدا را باز مي شناسند .اين راهي بسوي پروردگار است .

زندگي به هيچ روي اسرار آميز نيست ، زندگی بر برگ برگ درختان و بر تك تك شنهاي ساحل دريا نوشته شده است . زندگي در هر يك از انوار زرين آفتاب گنجانيده شده است .به هر چه بر مي خوری زندگي است با تمام زيبايی اش.

ذهني تكامل يافته است كه ظرفيت حيرت كردن را حفظ كرده باشد ذهني بالغ است كه مدام به شگفتي در آيد ، از ديگران ، از خودش از هر چيزي . زندگي حيرتي است هميشگی

دو دستي چسبيدن به هر چيزي نشانگر بي اعتمادي است . اگر به زن يا مردي عشق مي ورزي و دو دستي به او چسبيده اي ، اين به تمام معنا نشان مي دهد كه اعتماد نمي كنی

عشق هرگز قادر به تملك نيست.عشق آزادي بخشيدن به ديگري است . عشق هديه اي بدون قيد و شرط است . عشق معامله نيست .

هر لحظه چنان زندگي كن كه گويي واپسين لحظه است و كسي چه مي داند ، شايد كه واقعا واپسين لحظه باشد.

عشق نخستين گام به سوي كبرياست و تسليم ، آخرين گام و اين دو گام كل سفر است .

اگر بيشتر عشق بورزي ، بيشتري ، اگر كمتر عشق بورزي كمتري ، تو هميشه در تناسب با عشقت هستي .

عبادت تفريح است . بنابراين چنانچه كه به معبد رفتي و خيلي جدي شدي ، معبد را عوضي گرفته اي . براي خنديدن ، شادماني و لذت به معبد برو .

ما به بال احتياج داريم ، بال هاي عشق ، نه بالهاي منطق ، منطق تو را به سمت پايين مي كشد . منطق تابع قانون جاذبه است . عشق تو را به سوي ستاره ها مي برد .

مرگ تنها براي آن عده اي زيباست كه زندگي خود را زيبا سپري كرده اند . آنان كه از زيستن نهراسيده اند . آنان كه به قدر كافي شهامت زندگي كردن داشته اند . آنان كه عشق ورزيدند ، آنان كه به رقص در آمدند و آنان كه جشن گرفتند .

در هر كاري كه انجام مي دهي بي همتايي خويش را به نمايش بگذار . فرديت خود را عرضه كن .بگذار هستي به تو افتخار كند .آنگاه زندگي ، همچون وبالي برگردن احساس نخواهد شد . زندگي به عطري دل انگيز بدل خواهد شد . 

درختان عاشق زمين اند و زمين عاشق درختان . پرندگان عاشق درختانند و درختان عاشق پرندگان . زمين عاشق آسمان است و آسمان عاشق زمين . سراسر هستي در اقيانوس عظيم عشق به سر مي برد . بگذار عشق نيايش تو باشد ، بگذار عشق عبادت تو باشد .
 
 

تقدیم به zفداي حبيبتي

چشــــــم وا کن که لبت خوشه انگور شود

هر چه ناز است به چشمان تو منظور شود

چشـــــــم وا کن که تو را سير ببينم شايد

دلم آشفتــــه آن قهــــوه ای شــــور شود

آتشيــــــن شو،هوس ميــــوه نوبر کـــردم

سرخ کن گونه که شرم از دهنم دور شود

سرخ نوشيدی و آب از لب من جاری شد

رفت تا روی لبـــت موجی مغــــــرور شود

قسمت اين بود بخندی و به کامم بکشی

تا دلت صاحـــب يک نيمــــه رنجـــور شود

من شدم رود و تو درياچه ای از نور شدی

من شدم اشک که آب دهنــت شور شود

 


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 8:33 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


report phishing report abuse