| ساقیا آمدن عید مبارک بادتدر شگفتم که در این مدت ایام فراقبرسان بندگی دختر رز گو به درآیشادی مجلسیان در قدم و مقدم توستشکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافتچشم بد دور کز آن تفرقهات بازآوردحافظ از دست مده دولت این کشتی نوح |
|
وان مواعید که کردی مرواد از یادتبرگرفتی ز حریفان دل و دل میدادتکه دم و همت ما کرد ز بند آزادتجای غم باد مر آن دل که نخواهد شادتبوستان سمن و سرو و گل و شمشادتطالع نامور و دولت مادرزادتور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت |
« ابن يمين فريومذی »
کوکبهی گل رسيد ای صنم گلعذار
جام طرب وقت گل، بی می گلگون مدار
عيش صبوح آرزو میکندم مدتی است
يا چو تو شيرينلبی خاصّه به وقت بهار
چون ز می حسن تو مست خرابند خلق
از چه سبب نرگست مینرهد از خمار
بر ره ديوانگی نعرهزنان شد دلم
تا تو به هم بر زدی سلسلهی مشکبار
درد دل ريش را من ز که جويم دوا
هم تو قراریش ده چون ز تو شد بیقرار
من ز لبت بوسهيی خواهم و خواهی تو جان
زود بگير و بيار تا کی از اين انتظار
دوش نسيم صبا ز ابن يمين يک غزل
تازه چو سلک گهر برد به نزديک يار
گفت که در گوش گير اين سخن دلپذير
تا بودت گوشوار از گهر شاهوار
« يغمای جندقی »
توضيح لازم برای اين غزل يغما. عيد نوروز و اول بهارسالی يغما به وطن خود جندق میرود، گويا به دليل میخواری و شادخواری شاعر، عالمی فتوای کفرش را میدهد. دوستان شاعر با شتاب نزدش میروند که: چه نشستهای؟ ممکن است عدهای با کارد و قمه و چماق سراغت بيايند و ترتيبت را بدهند، چون حکم رفته که يغما کافر است و...
يغما، عبا بر دوش میاندازد و عمامه میگذارد و با اين لباس از جندق میگريزد. در يک بيت به آخر غزل، يغما به اين مطلب به تلويح البته، اشارهای دارد. تمام غزل را در همين موضوع گفته است:
بهار ار باده در ساغر نمیکردم چه میکردم
ز ساغر گر دماغی تر نمیکردم چه میکردم
هوا تر، می به ساغر، من ملول از فکر هشياری
اگر انديشهی ديگر نمیکردم چه میکردم
عرض ديدم به جزمی هرچه زان بوی نشاط آيد
قناعت گر به اين جوهر نمیکردم چه میکردم
چرا گويند در خم خرقهی صوفی فرو کردی
به زهد آلوده بودم، گر نمیکردم چه میکردم
ملامت میکنندم کز چه برگشتی ز مژگانش
هزيمت گر ز يک لشکر نمیکردم چه میکردم
مرا چون خاتم سلطانی ملک جنون دادند
اگر ترک کلهافسر نمیکردم چه میکردم
به اشک ار کيفر گيتی نمیدادم چه میدادم
به آه ار چارهی اختر نمیکردم چه میکردم
ز شيخ شهر جان بردم به تزوير مسلمانی
مدارا گر به اين کافر نمیکردم چه میکردم
گشود آنچه از حرم بايست از دير مغان يغما
رخ اميد بر اين در نمیکردم چه میکردم
« خواجوی کرمانی »
حبذا پای گل و صبحدم و فصل بهار
باده در دست و هوا در سر و لب بر لب يار
بی رخ يار هوای گل و گلزارم نيست
زان که بادست نسيم چمن و بوی بهار
همه بتخانهی چين نقش و نگار است وليک
اهل معنی نپرسند مگر نقش نگار
در دل تنگ من آمد غم و جز يار نرفت
اوست کاندر حرم عشق تو میيابد بار
سکهی روی مرا نقش نبينی زان روی
که درست است که چشمت نبود بر دينار
خرم آن روز که من بوسه شمارم ز لبت
گرچه بيرون ز قيامت نبود روز شمار
گفتی از لعل لبت کام برآرم روزی
چون مراد من دلسوخته اين است برآر
از ميانت چو کمر ميل کنار است مرا
گرچه بی زر ميانت نتوان جست کنار
گر به تيغش بزنی روی نپيچد خواجو
که دلش را سربار است و تنش را سردار
نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در جمعه سی ام اسفند 1387
ساعت 6:24 موضوع |
لینک ثابت