با دلی مجنون و چشمی تر سلامت می کنم
نازنینا دلبرا مدح مقامت می کنم
گر بخواهی مست و سرگردان شوی اینجا بیا
من در این میخانه خون دل به جامت می کنم
در درون خانه ی عشق و وفا ای نازنین
می برم بالا تو را من تاج بامت می کنم
گر گشایی چشم دل را بر دل بیمار من
جان دل را من فدای چشم شامت می کنم
قصه ی عشق و محبت را بگو با من که من
گوش و جان را هر دو تسلیم کلامت می کنم
گر کنی روشن تو ماها کلبه ی تاریک من
خانه ی دل را خودم یکجا به نامت می کنم
یار و دلدار و وفا و همدمش تنها تویی
جان جانان هستی و دنیا به کامت می کنم
دخترم!با تو سخن می گویم گوش کن!با تو سخن می گویم زندگی در نگهم گلزاری ست و تو با قامت چون نیلوفر شاخه پر گل این گلزاری من در اندام تو یک خرمن گل می بینم، گل گیسو،گل لبها،گل صد رنگ امید گل فردای سپید می خرامی و تو را مینگرم چشم تو آیینه روشن چشمان من است تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی راست،چون شاخه سرسبز و برومند شدی همچو غنچه درختی همه لبخند شدی دیده بگشا و در اندیشه گل چینان باش همه گلچین گل امروزند، همه هستی سوزند کس به فردای گل باغ،نمی اندیشد آن که گرد همه گلها،به هوس می چرخد، بلبل عاشق نیست، بلکه گلچین سیه کرداریست، که سراسیمه دود در پی گلهای لطیف تا یکی لحظه،به چنگ آرد و ریزد بر خاک دست او،دشمن باغ است و نگاهش ناپاک تو گل شادابی به ره باد مرو غافل از باغ مشو ای گل صد پر من با در پرده سخن می گویم گل،پژمرده شود،جای ندارد در باغ گل پژمرده نخندد بر شاخ کس نگیرد ز گل مرده سراغ دخترم!با تو سخن می گویم عشق دیدار تو بر گردن من زنجیریست و تو چون قطعه الماس درشتی کمیاب، گردن اویز،بر این زنجیری دخترم!گوهر من!تو که تک گوهر دنیای منی دل به لبخند حرامی مسپار دزد را دوست مخوان چشم امید به ابلیس مدار دیو خویان پلیدی،که سلیمان رویند، همه گوهر شکنند دیو کی ارزش گوهر داند دخترم،ای همه هستی من تو چراغ همه شبهای منی به ره باد مرو تو گلی،دسته گلی،صد رنگی پیش گل چین منشین تو یکی گوهر تابنده بی مانندی خویش را خوار مبین ای سراپا الماس! از حرامی بهراس! قیمت خود مشکن قدر خود را بشناس
دخترم......


