تبليغاتX
((مـــــن مســـــت مـــــی عشـــــــقم))

به یادتم

ای که دور از من و در یاد منی         

 با خـــــــبر باش که دنیای منی

 

شادی ات شادی من، غصه ات غصه من      

 قلب من خانه تو، خانه تو قبلـــــــــــه من

 

این پاییز 86 هم بی تو و با یاد تو گذشت

همیشه به یادتم


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 21:39 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


امان از غفلت

میترسم

امشب از خواب خویش سخت هراسانم. میترسم خواب چشمانم را به عریانی خویش بگشاید و من فردا همچنان شرمنده مستی و غفلت خویش باشم .

براستی اگر امشب نیز غفلت کنم فردا خود را دار خواهم زد.

نهایت کسی باید این کار را به اتمام رساند . و چه زیباست که انسانی با دست خویش جهل خود را رجم زند.

بار الهی! نیلوفر عمر خواست اما از گناهش نکاست.

بار الهی! شمشیر قلم هر روز از زبان سرخم انتقام میکشد اما باز فردا هنوز غافلم.

از غفلت خویش هراسانم و از فردای خود نگران.

تو گوئی افریده ای بی مصرف که چونان غفلت و جهل بر او چیره شده که دست از طلب شسته از خود نیز خسته شده ام.

بار الهی! غفلت از من بتی ساخته ، معبود خویش.

فردا اگر بت شکن نباشم خود میشکنم . پس تبری ده تا با این دستان ناتوان خویش خود را نجات بخشم . که اگر تو دستم نگیری از پای میافتم .

الهی ! عبدی بودم سرکش . هر انچه مهارم زدی گسستم و هر انچه صدایم کردی رم کردم .دیگر از خود بیزارم اما به رحمت تو امیدوار

اگر نجاتم بخشی لطفی شایسته منت بر من نهادی و اگر هلاکم کنی عدلی شایسته عدالت خویش گزاردی.

بر من کرم نما قبل از انکه عدلت مرا از خود فارغ کند.

فرصتهایم را به پشیزی ناچیز شمردم . بارها فرصت طلبیدم و هدر دادم که اگر تو راه استفاده از فرصت را نشانم ندهی چگونه با او همراه شوم.

پروردگارا شیطان به جانم اویخته و از هر سو ندای نصر سر میدهد.

خدایا به تو توکل میکنم : و ما رمیت اذ رمیت . و تیر میاندازم که شیطان خویش را نابود سازم

چه میدانم شاید تیر به خود نیز بزنم

خدایا ! انچنان عزیزی و من انچنان پستم که هر انچه با من کنی لایق انم 

از کم لیاقتی خود به تو شکوه اوردم که مرا لایق تر کنی . چه، هر چه بیشتر از تو بخواهم اگر لایقش نباشم به ان نمیرسم.

خدایا میدانم که کوچکتر از تمام انچه به من دادی هستم اما مرا ان ده که ان به.

پروردگارا کریم به لعیم میبخشد و افریدگار به افریده . به حق انروز که مرا افریدی تو را قسم میدهم و به حق بهترین بندگانت که به اخرینشان گواه دادم مرا رستگار نما که سخت محتاج انم .

مرا انگونه تربیت کن که باید شوم نه انچنان که هستم .

خدایا! مرا لحظه ای رها نکن

پروردگارا به حق مادرم زهرا(ص):

                        الهی لا تکلنی الا نفسی طرفه عینی ابدا


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 21:33 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


میلاد ما!!

ميلاد انسان                

امروز روز ميلاد من است

          روز هنگامه تبعيد من از عالم نور

           روزی که سرآغاز وجودم عجبا می گريم

روزی که پدر برسر قنداقک من ساکت وخاموش گريست

روزی که خدا خالق زيبايی و انسان وجهان شد

 روزی که مرا زاد به سختی وهمه شور ومحبت مادر

آن روز که شيطان قدم اول عصيانگريش را براداشت

روزی که گمانم سر زيبايی چشمی صنمی پرپر شد

امروز روز ميلاد من است

        روز هنگامه تبعيد من ازعالم نور....

 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارمدوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 20:51 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


آداب گناه کردن

وقتی میخوای گناه کنی اول به سمت چپ نگاه

میکنی بعد به سمت راست نگاه میکنی اگه کسی

 نبود بعدش گناه میکنی! ای کاش همون موقع یه نگاه

به بالای سرت هم میکردی... 



دید مجنون را یکی صحرانورد

در ميان باديه بنشسته فرد

صفحه اي از خاک و انگشتان قلم

مي نويسد نام ليلي دم به دم

گفت:اي مجنون شيدا چيست اين ؟

بهر که نامه نويسي کيست اين؟

گفت: مشق نام ليلي ميکنم

خاطر خود را تسلي ميکنم

چون ميسر نيست دیدار او

عشق بازي ميکنم با نام او


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 21:58 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


سلام بر مهدی فاطمه


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 10:51 موضوع | لینک ثابت


تلخ اما واقعی!

سلام دوستان

امروز می خوام یه مطلب جدید رو بنویسم که شاید برای خیلی ها بی مزه باشه

اما واقعیت داره!!!

اون هم غفلت و غافل بودن ما آدمها از سر انجام خودمون است و غرق شدن در امور روزمره و آرزوهای دور و درازمون. بیایید با خودمون خلوت کنیم و این خلوت شاید تلنگری باشد برای بیدار شدن از این خواب سنگین. ما برای چه  آفریده شدیم ؟ آیا آفریده شده ایم که مدتی در این دنیا به دنبال هوی و هوس و جمع آوری مادیات باشیم و در پایان هم همه آنچه را با رنج و زحمت  جمع کرده ایم ، بگذاریم و دست خالی (دست از پا درازتر) به جایی برویم که در طول عمر مان هرگز به آن فکر نکرده بودیم.   

بس بگردید و بگردد روزگار    دل به دنیا بر نبندد هوشیار      

چه چیز باعث شده که ما تا این حد از چیزهایی غافل باشیم که هیچگاه از ما غافل نمی شوند ؟ چرا ما باید از مرگ غافل باشیم ؟آیا نه اینست که ما در یک صف ایستاده ایم که ابتدا و انتهایش نا پیداست؟ و هر لحظه ممکن است که نوبت به ما برسد . پس بیایید همت کنیم و با خود بیا ندیشیم و از خدا بخواهیم که یاریمان کند تا بتوانیم  در عین داشتن زندگی دنیوی خوب که لازمه سعادت اخروی است هر لحظه آمادگی این را داشته باشیم که به لقاء پروردگار بشتابیم.

ز خاک آفریـــدت خـداوند پاک * پس ای بنده افتادگی کن چو خاک

حریص و جهان سوزو سرکش مباش * ز خاک آفریدندت آتـش مباش

چو گردن کشید آتــش هولنـــاک  *  به بیچارگی تن بینداخت خاک

چو آن سرفرازی نمود این کمی *  از آن دیو کردنـد ، ازین آدمی

 

((ربنا آتنا فی الدنیا الحسنه و فی الاخره الحسنه و قنا عذاب النار))    (آمین)


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 11:19 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


آب را گل نکنیم

آب را گل نکنیم:

شاید این آب روان، می رود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی...

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست، چه صفایی دارند!

چشمه هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!

 من ندیدم دهشان بی گمان پای کپرهاشان جا پای خداست ماهتاب آنجا، می کند رو شن پهنای کلام

بی گمان در ده بالادست، چینه ها کوتاه است مردمش می دانند،

که شقایق چه گلی است بی گمان آنجا آبی، آبی است غنچه ای می شکفد،

اهل ده باخبرند چه دهی باید باشد! مردمان سر رود،

 آب را می فهمند گل نکردندش، ما نیز آب را گل نکنیم


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 13:36 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


خانه دوست کجاست

خانه دوست كجاست

 

در فلق بود كه پرسيد سوار

 

 آسمان مكثي كرد

 

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد

 

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت

 

نرسيده به درخت كوچه باغيست كه از خواب خدا سبزتر است

 

و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبی يست

 



دریغا که بی ما بسی روزگار        بروید گل و بشکفد نوبهار

 

بسی تیرو دی ماه و اردیبهشت       برآید که ما خاک باشیم و خشت


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 11:44 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


باید خریدارم شوی!

باید خریدارم شوی تا من خریدار ت شوم

وز جان و دل یارم شوی ، تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران ، بازیچه بازیگران

اول بدام آرم تو را ، وانگه گرفتارت شوم

باید خریدارم شوی

نه وعده وصلم ده ، نه چاره کارم کن

من تشنه آزارم ، خوارم کن و زارم کن

 


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 15:21 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


پریشان کن سر زلف سیاهت ....

پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش بامن

سیه زنجیر گیسو باز کن دیوانه اش بامن

که میگوید که دل نتوان زدن بی جام و پیمانه

شراب از لعل گل گونش بده پیما نه اش بامن

به سوز عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه

تو مجنونم بکن از عشق خود افسانه اش بامن

بگفتم صید کردی مرغ دل نیکو نگه دارش

سر زلفش   نشانم دادو گفتا لانه اش با من

زترک می اگر رنجیید    از من پیر میخانه

نمودم توبه زین پس رونق میخانه اش بامن


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 15:19 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


فونت نستعلیق یونیکد

سلام اینهم فونت نستعلیق که  به صورت استاندارد یونیکد طراحی شده است و می توان از آن در تمامی نرم افزارهایی که یونیکد را پشتیبانی میکنند مانند (اینترنت اکسپلورر، مایکروسافت آفیس، اتوکد، فتوشاپ خاور میانه و ...) همانند دیگر فونت های فارسی به راحتی استفاده نمود

از اینجا دانلود کنید

حجم فایل:۴۸۷ کیلو بایت

   


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 16:58 موضوع اینترنت و رایانه | لینک ثابت


ترفند دانشجویی !!!!!!!

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 23:7 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


سفر به خیر.....!!!!

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه مي شود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مي نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه مي شود و بدون اینکه متوجه شود نامه را مي فرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر مي رود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش مي کند و بر زمین مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش مي رود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم

موضوع : من رسیدم

مي دونم که از گرفتن این نامه
 حسابی غافلگیر شدی . راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا مي آد مي تونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا مي بينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه  !!


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 23:7 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


به سراغ من اگر می آیی!

 

به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم زیر آن ابر كبود روی آن مخمل رویای بلور

به سراغ من اگر آمده اید درب ما باز باز است زنگ در را نزنید مادرم می فهمد

اگر هم برق دل خانه ماخاموش است باكی نیست لیك این خانه ما مامن رندان بلاكش باشد

به در خانه ما آمده ای رنگ در را بنگر رنگ احساس فراق است وجفا رنگ لمس دوری و دلواپسی رنگ یاسهای مرده اما اطلسی

گر چه من رنگ ندانم ونمی فهمم لیك رنگ این دربدری را به خدا می فهمم


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 11:12 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


دوستت دارم


 

دست من بوی گلی را می داد

زود حبسم کردند

اتهامم بستند

اتهامم هوس چیدن گل

من نگفتم به کسی

دست من بوی تو داشت

دستم عطر آگین بود

و نفهمید کسی

سر پنهان مرا

با گلی بنشستم

باغبانش بودم

و نچیدم گل را

و نچیدم گل را


حرفش را نزن

رفتنت آغاز دلتنگیست حرفش را نزن

ابتدای یک پریشانی است حرفش را مزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را مزن
آرزو دارم که دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با اینکه طولانی است حرفش را مزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن
خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی
این شکستن نا مسلمانی است حرفش را مزن


حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 11:10 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


کفر نامه کارو...

« کفرنامه »

خدا وندا

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شدی از قصه خلقت

از اینجا از آنجا بودنت


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 11:4 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


دلتنگی..

از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه میكنم و آرزو میكنم كه كاش برای یك لحظه فقط یك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، میخواهم سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگراز گریه كم نشوم . تو مرا به دیار محبتها بردی و صادقانه دوستم داشتی پس بیا و باز در این راه تلاش كن اگر طاقت اشكهایم را نداری . در راه عشقی پاك تر و صادقانه تر، زیرا كه من و تو ما شده ایم پس نگذار زمانه بیرحم دلهایی را كه از هم جدا نشدنی است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كلیدش را به سوی آسمان خوشبختی ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به یادت با گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس كشیدم پس تو ای سخاوت آسمانی من ، مرا دریاب كه دیوانه وار دوستت دارم ...


 عزیز راه دورم..

..بی توچه سوت و کورم.

..بی تو به مفت می ارزم
به دنیا زیر قرضم.

..قربونت برم الهی.

..شاپرک سفِِِِِیدم..

.روزنه امیدم..

.خورشید دل طلایی..

..قصیده رهایی.

..حالا که حرف دل و راه دلامون یکی شد..

.آسمون پرستاره شبهامون یکی شد.

...هر چی که دارم مال تو...باقی عمرم مال تو..

.شعرای عاشقونم اگه نمردم مال تو
مال و منالی ندارم...

.اما ستاره ها رو هر چی شمردم مال تو
توی قمار زندگی هر چی که باختیم مال من...هرچی که بردم مال تو
عزیز راه دورم


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 11:3 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


دفتر عشق

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 0:5 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


مناجات المتاهلین!!!!!!

،الهـــی بــــه مردان در خانه ات ،

، به آن زن ذلیــــــلان فرزانه ات ،

، به آنان که در بچــــه داری تکند ،                       

، یلان عوض کردن پوشکنــــــــد ،       

، به آنان که با زوق و شوق تمــــام ،

، به مادر زن خود بگو یند:مـــامـــان ،

، به آنان که دامـــــن رفو می کنند ،

، ز بعــــــــــد رفویش اتو می کنند ،

،به آن قورمه سبـــــــزی پزان قدر،

، به آن مادران به ظـــــــــــاهر پدر،

، الهــــــــــــــی !به اه دل زن ذلیل ،

، به آن اشک چشمان ممد سبــــــیل ،

، که ما را بر این عهد کــــن استــــوار،

، از این زن ذلیـــــــلی مکن بر کنار،


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 21:42 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


نازنیــــــــــــــــن........

نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت

پرده خلوت اين غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهايي ما را به خيالي خوش کرد

خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت

درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد

آتش شوق در اين جان شکيبا زد و رفت

خرمن سوخته ما به چه کارش مي خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گريه طوفاني ام انديشه نکرد

چه دلي داشت خدايا که به دريا زد و رفت

بود آيا که ز ديوانه خود ياد کند

آنکه زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت ........


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 7:17 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


report phishing report abuse