تبليغاتX
((مـــــن مســـــت مـــــی عشـــــــقم))

پاییز با همه زردی فرا رسید.....

پاییز هم آمد چقدر زیباست از فردا برگهای خشک و زردی را میبینیم که

از درختان سبز دیروز بر زمین می افتند هر کدام بر زمین می آیند و هزاران

درد و غم را دارند اما باید وفاداری را از آنان آموخت چون با اینکه درخت از آنان

سیر می شود و آنان را رها میکند اما برگها باز هم پای همان درخت

می نشینند وقتی در هوا معلق میخورند آن قدر چرخ میزنند تا زیر سایه ی

همان در خت باشند . خدایا  ریزش برگ ها بهانه ای است برای استراحت

درخت ها. اماجدایی انسان ها برای چه بهانه است؟ مگر دل هم

استراحت دارد؟! خزان زیباست اما نه هرجا گاهی زیباست  زیر ریزش برگها

زیر نم نم باران قدم زدن در طبیعت زیبای خداوند این خزان را دوست دارم اما

خزانی که با ریزش محبت ها زیر نم نم غم ها کنار کینه ها باشد را دوست

ندارم خدایا کمکم کن تا همیشه در دلم بهاری داشته باشم سبز و خرم


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 ساعت 9:35 موضوع | لینک ثابت


رمضان ماه شکوهمندی است که در آن آسمانی ترین آواز الهی منتشر می شود و رایحه روحنواز و دل انگیز بال فرشته در خلوت سرای سجاده های سرشار از عبودیت می پیچد......

شهر رمضان الذی انزل فیه القران.....و سپس دامن دامن عطر گل محمدی از ارتفاع آبی عشق سر چشمه می گیرد و خاک تشنه از طراوت باران معنویت سرشار می گردد.براستی در چنین روزهایی می توان با بال های سرشار از عشق پرواز کرد و دریچه کوچک جان ودل را به سمت صمیمیت سیال رمضان گشود....

روزه راهیست برای دوباره راهی شدن .سفریست به نیت طاهر شدن.و من که خسته ام از خود.رسته ام از بند تن با روزه گرفتن زنگار از دل می روبم.

هنگام اذان یک سبد نذری می چینم می گذارم بر سر سفره افطار

دعا می کنم خدایا:

به من نعمت افسوس نخوردن بر امروز .امید به فردا .ایمان به یاریت.و توفیق رفیق تو بودن عنایت کن و ذهنم را آنچنان ساز که مدام طرحی نو در اندازد.با اینهمه باز هم تمنا می کنم که ای آرام دلها من محتاج به یاری تو راضی به رضای تو و امیدوار به قضای تو هستم.مرا یاری کن ای خدای مهربان. خدای من مومنم به اینکه هر کس دلش هوایی تو شد هوایش را داری.....


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 15:43 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


رمضان ماه خدا مبــــــــــــــــارک

رمضان مــــــــاه صفا مـــــــــاه تمنا و دعا

رمضان مـــــــاه سفر مــــــاه رسيدن به خدا

رمضان مـــــــاه صعود از در دل بــر در دوست
كه سماوات و زمين جملگيش روشن از اوست
رمضان مــــــاه قيام است و تراويح كه در آن
شب قــــدر است و مناجات خدا با دل و جان
رمضان مــــــاه درخشيدن و تـــــــابنده شدن
به كـــــــرامات سفر كردن و پــــــاينده شدن


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 8:37 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


وفا کن.....

  وفا کن تو گلی

                                   

تواز قبیله لیلی

من از قبیله مجنون

                                                   توازسپیده و نوری                                                      

من ازشقایق پرخون

                                             تو ازقبیله دریا                                             

                               من ازنژاد کویرم                                   

                                              همیشه تشنه وغمگین                                                     

همیشه بی تو اسیرم


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 9:6 موضوع | لینک ثابت


دلی دارم دلــی بــی تاب دیـــــدار



گل اشــــکم نثــــــار خاک پایت

دو دستم ساقه ی سبز دعایت

دلم در شــاخه ی یاد تو پیچـــید 

چو نیلوفر شکفتـــم در هوایـــت 

به یادت داغ بر دل می نشــــانم

زدیده خون به دامن می فشانم

چو نی گر نالم از سوز جــدایی

نیستان را به آتش می کشـانم 

به یادت ای چراغ روشـــــن مــن

زداغ دل بســـــوزد دامـــــن مـــن

زبس در دل گل یادت شکوفاست

گرفته بوی گـــل پیـــــراهـن مــن 

همه شب خواب بینم خواب دیدار

دلی دارم دلــی بــی تاب دیـــــدار

تو خورشیدی و من شبنم چه سازم

نه  تــاب  دوری  و  نـه تــاب دیـــــدار 

سری داریم  و  ســودای  غــــم  تو

پــری   داریم  و  پــــروای  غــــم  تو 

غمــــت از هر چه شادی دلگشــاتر

دلــی  داریم  و  دریـای  غـــــــم  تو



نیمه شب صورت خودرابه خدا خواهم کرد

 

‍ ازخداخواهش دیدارتوراخواهم کرد

 

تا که جان دارم وازسینه نفس می آید

 

به توومهرتوای دوست وفاخواهم کرد



بیا   دلدار  زیبایم،  دمی  با  من  به  سر  کردن

           به حال بی قرار  خود،به خوش روئی نظر کردن

 

           ندارم  بی   تو  آرامش،  بیا  آرام    جانم   باش

           نمی ارزد  همه  دنیا، به یک دم بی تو سر کردن

 

           اگر مهر و  وفا  داری،  وفا  داری  نما  بر  من

           که همچون شمع می سوزم،ز دود من حذر کردن

 

           فراقت  می کشد  ما  را، تحمل  تا  به  کی  آخر

           بیاید  قاصدک  روزی، ز  حال  تو  خبر  کردن

 

           کدامین  نقطه  می خوابی، ببویم جای خوابت را

           به  دنبال  سرت  آخر، همه  عمرم  سفر کردن

 

           وصالت  می شود  بر ما،  میسر ای نگار من؟

           اگر  گردد  نمی دانم، ولی  خون  جگر  کردن

 

            شبی در خواب خود دیدم،تو می آئی به  بالینم

            در این رویا قدومت را،پر از درّ و گهر کردن

 

            کدامین  شب تو می آئی، کدامین  لحظه عمرم؟

            شود روشن دو چشم من،به سیمایت نظر کردن

 

            تو می آئی ولی آن دم،که من خوابیده در خاکم

            بگیرد   دامنت  آهم، ز آه  من   حذر    کردن 


 

 


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 11:18 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


با دلی مجنون و چشمی تر سلامت می کنم

با دلی مجنون و چشمی تر سلامت می کنم

نازنینا دلبرا مدح مقامت می کنم

گر بخواهی مست و سرگردان شوی اینجا بیا

من در این میخانه خون دل به جامت می کنم

در درون خانه ی عشق و وفا ای نازنین

می برم بالا تو را من تاج بامت می کنم

گر گشایی چشم دل را بر دل بیمار من

جان دل را من فدای چشم شامت می کنم

قصه ی عشق و محبت را بگو با من که من

گوش و جان را هر دو تسلیم کلامت می کنم

گر کنی روشن تو ماها کلبه ی تاریک من

خانه ی دل را خودم یکجا به نامت می کنم

یار و دلدار و وفا و همدمش تنها تویی

جان جانان هستی و دنیا به کامت می کنم


دخترم......

 دخترم!با تو سخن می گویم دخترم

گوش کن!با تو سخن می گویم

زندگی در نگهم گلزاری ست

و تو با قامت چون نیلوفر

شاخه پر گل این گلزاری

من در اندام تو یک خرمن گل می بینم،

گل گیسو،گل لبها،گل صد رنگ امید

گل فردای سپید

می خرامی و تو را مینگرم

چشم تو آیینه روشن چشمان من است

تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی

راست،چون شاخه سرسبز و برومند شدی

همچو غنچه درختی همه لبخند شدی

دیده بگشا و در اندیشه گل چینان باش

همه گلچین گل امروزند،

همه هستی سوزند

کس به فردای گل باغ،نمی اندیشد

آن که گرد همه گلها،به هوس می چرخد،

بلبل عاشق نیست،

بلکه گلچین سیه کرداریست،

که سراسیمه دود در پی گلهای لطیف

تا یکی لحظه،به چنگ آرد و ریزد بر خاک

دست او،دشمن باغ است و نگاهش ناپاک

تو گل شادابی

به ره باد مرو

غافل از باغ مشو

ای گل صد پر من

با در پرده سخن می گویم

گل،پژمرده شود،جای ندارد در باغ

گل پژمرده نخندد بر شاخ

کس نگیرد ز گل مرده سراغ

دخترم!با تو سخن می گویم

عشق دیدار تو بر گردن من زنجیریست

و تو چون قطعه الماس درشتی کمیاب،

گردن اویز،بر این زنجیری

دخترم!گوهر من!تو که تک گوهر دنیای منی

دل به لبخند حرامی مسپار

دزد را دوست مخوان

چشم امید به ابلیس مدار

دیو خویان پلیدی،که سلیمان رویند،

همه گوهر شکنند

دیو کی ارزش گوهر داند

دخترم،ای همه هستی من

تو چراغ همه شبهای منی

به ره باد مرو

تو گلی،دسته گلی،صد رنگی

پیش گل چین منشین

تو یکی گوهر تابنده بی مانندی

خویش را خوار مبین

ای سراپا الماس!

از حرامی بهراس!

قیمت خود مشکن

قدر خود را بشناس

 


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 8:14 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


به تو! که می شنوی می بینی می خوانی و می مانی. هر لحظه در وجود خفته ام با توام. هنگامی که هر جنبده ای در خارج من نقش نامحرمی به خود می گیرد تنها تویی که محرم ترینی برای حرفهایی که از توست و برای توست. این روزها فقط نوشتن تسکین دردهایم است پیرامونم چیزهایی می گذرد که خیلی خسته کننده اند انگار قسمت ازلی بر این بوده که ما هر چندگاه با تناوب کوتاه سنگ زیرین آسیاباشیم.

از هر کران تیرهای بلا نه به قصد ما که به اتفاق بر روحم آوار شده. ذره ذره جسم نیز رو به زوال می رود و فکر می کنم خیلی پیر شده ام و این پیری آرامشی ظاهری در پی تلاطم بزرگ درونی دارد. باز هم سرم می گرید اما قلب با درد با یاد تو می خندد محتاج گریه ام اما در آغوش تو برای تو برای مهر بیکران تو....



رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

.

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

.

این عشق آتشین پر از درد بی امید

.

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

.

.

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

.

با اشکهای دیده ز لب شستسو دهم

.

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

.

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

.

.

رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود

.

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

.

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

.

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

.

.

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

.

در لابه لای دامن شبرنگ زندگی

.

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

.

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

.

.

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

.

از خنده های وحشی طوفان گریختم

.

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

.

آزرده از ملامت وجدان گریختم

.

.

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

.

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

.

می خواستم که شعله شوم ، سرکشی کنم

.

مرغی شدم به کنج قفس ، بسته و اسیر

.

.

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

.

در دامن سکوت به تلخی گریستم

.

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

.

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 

 


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 11:28 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


اولاد حقیقی امیر کبیر

به امير كبير اطلاع دادند كه درپايتخت ,چند بيمار مبتلا به آبله پيدا شـده است كه سعى و كوشش براى بهبود آنهامؤثر واقع نشده است و آنها مرده اند.
امير از شنيدن ايـن خبر به شدت نگران شد و بى درنگ دستور داد كه در تمام شهر تهران و ولايات نزديك , برنامه آبـلـه كوبى اجرا شود تا بيمارى گسترش پيدانكند.
در آن روزها تزريق واكسن آبله و بيمارى هاى ديـگـر مـرسـوم نـبـود و مـردم راضى نبودند كه واكسن پيشگيرى اين بيمارى به آنها تزريق شود.
ازطرفى چند تن از مارگيرها و دعا نويس ها شايع كرده بودند كه تزريق واكسن , موجب نفوذ اجنه در خون مى شود و ممكن است شخص به جنون مبتلا شود.
چـنـد روز پـس از آغـاز آبـله كوبى به اميركبير خبردادند كه مردم به علت جهل حاضر نيستند كه واكـسـينه شوند.
اميركبير دستور داد كه هركس حاضر نشود آبله بكوبد, بايد پنج تومان جريمه به صندوق دولت بپردازد.
روزى پاره دوزى را كه طفلش بر اثر بيمارى آبله مرده بود, به نزد اوآوردند.
امير كه جسد طفل را نـگـريـست فرياد زد: ما كه براى نجات بچه هايتان آبله كوب فرستاديم , واى از جهل و نادانى شما مردم ! پس از آن اميركبير را گريه مجال نداد و هق هق گريست .
چندتن ازاطرافيان خواستند او را آرام كـنند, اما او گفت : ما مسؤول مرگ اين مردم هستيم .
اينها فرزندان حقيقى من هستند.
مسؤول نـادانى آنها نيزماهستيم .
اگر در هر كوى و برزن , مدرسه و كتابخانه داير شود,جهل ونادانى ريشه كن مى شود و مارگيرها و دعانويس ها مى روند دنبال كارشان


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 17:41 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


حکایت

يكي از علماي راسخ را پرسيدند كه چه گويي در نان وقف. گفت: اگر از بهر جمعيت خاطر و فراغ عبادت مي ستانند حلال است و اگر مجموع از بهر نان نشينند حرام.

 

نان از براي كنج عبادت گرفته اند                                                               صاحبدلان، نه كنج عبادت براي نان

 

((گلستان، سعدي))


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 17:39 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


متنهای عاشقانه هدیه من...

 

كاش در كنارم بودي, كاش مي توانستم تو را در آغوش يگيرم ونوازش كنم... كاش مي توانستم دستانت را بگيرم و با تو به اوج خوشبختي بروم...كاش مي توانستم بوسه اي بر گونه مهربانت بزنم...اي كاش, كاش, كاش...دلم بدجوري هواي تو را كرده عزيزم...اي بهترينم...باورم نمي شود فاصله ها اينچين بين ما غوغا بپا مي كنندودرياي غم ودلتنگي در قلبم طوفان بپا كندوامواج تنهايي مثل خنجر در قلبم بنشيند...واي كاش در كنارم بودي...كاش بودي ودلم را از اميد وآرزوهاي انباشته خالي مي كردي...باورم نمي شود,سخت است باور كرد�...


دوستت دارم نازنینم..


چه خوشايند است رقص قلم بر صفحه احساس چه زيباست نقش تو را ترسيم كردن بر آسمان خيال مي خواهم برايت بنويسم ولي از چه بنويسم از دره هاي عجيب زندگي با دشت هاي سيز خيال از حوض نقره اي دلم كه در زمستان زندگي يخ بسته است ويا ماهي هاي آرزو كه در خزان بي بهار در اين حوض پرسه مي زنند.عزيزم!سرم را بر روي ميز مي گذارم وچشمانم را مي بندم وخود را بر قاليچه اي احساس مي كنم كه در آسمان آبي پرواز مي كرد به دنبال تو مي گشتم اما هيچ گاه در اين مدت نپنداشتم كه تو بر روي اين قاليچه خوشيختي نشستي وبا گفته هاي شيرينت مرا به زندگي جديد هدايت كني./

 


منتظرتم گلم ..


دلتنگم از دوري ات دلتنگم از اينكه چرا نمي آي تا كي بايد چشم به جاده بدوزم. دلتنگم از ياس ها وداوودي ها كه نمي توانند براي آمدنت كاري بكنند تا كي بايد نظاره گر آسمان باشم تا روي تو را در ميان ستاره ها بيابم.بيا وبا آمدنت روزها زندگي شب هاي دلواپسي ساعت هاي به انتظار نشسته واميدهاي روشن را بياور.

باز هم چشم به راهت مي نشينم شايد از عابري كه روزي از كوچه پس كوچه هاي قلبت عبور كرده يادي كني شايد از كبوتري كه روزي از لبه پنچره نگاهت دانه اي بر چيد سراغي بگيري.هنوز سر در گم روزهاي بي توام./


می نویسم برای تو

zzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzz

شروع مي كنم به از تو نوشتن كاغذ مست مي گردد قلم به رقص در مي آيد نمي دانم چرا هر وقت مي خواهم چيزي از تو بر روي كاغذ بياورم واز تو بنويسم وجودم،قلمم،كاغذم همه و همه به وجد مي آييم.عزيزم!تمام شب در خيالت گريستم هنوز پاييز چشمانت را روي شاخه هاي سرد انتظار جستجو مي كنم نمي داني چقدر محتاج نوام.هنوز كاغذهايم به شوق نگاهت رنگ كاهي را پس مي زند وتمام شب وتمام ثانيه ها، يكي يكي مي گذرندوبه دريا ها اشك هايم روان مي شوند انگار تاب ديدن پاييز چشمانت را ندارد كاش برگردي زود،كوچه بي تو دل تنگي دارد كاش برگردي زود ومي ديدي كه دلم بي تو چه حالي دارد ببيني كه هنوز حلقه زرد خورشيد داغ تنهايي من را دارد كاش زود برميگشتي تا قاب عكس روي ديوار تهي از چهره تو نباشد وتمام صفحات دفترم از حرف ونگاه واسم تو پر شود كاش زود بر مي گشتي.تو اگر برگردي من تمام شاخه هاي گل ياس را با تمام احساس تقديمت مي كنم./



زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک!،
اشک سردی همچون مروارید
میدود در جام چشمانش،
میچکد بر خاک،
سادگی در چهره اش پیداست!
گاه یک لبخند
میدمد در اسمان گونه هایش گرم،
می شکوفد در بنا گوشش
غنچه آزرم.
گاه ابر تیره اندوه
بر جبینش میگشد دامن
سر فرو می اورد نا شاد،
چون نهاهی نرمو نازک تن
در گذار بادzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzz dooset daram

زندگی زیباست:
ساده و مغموم،
چون غزالی در کنار چشمه ای،در خلوت جنگل
مانده از دیدار جفت گمشده محروم
دیده اش از انتظاری جاودان لبریز
در بهاری سرد
مرغ زیبایی نشسته شادمان بر شاخه اندوه
سادگی افتاده همچون شبنمی از دیده مهتاب
در سکون حیرتی خاموش
بر عقیق بوته اعجاب
زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک،
زندگی زیباست


گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی


 

نوشته شده توسط غلامعلی روح نواز در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:43 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت


سايت وب‌زيست

explorer blog